۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

خشونت دينی در ايران معاصر

خشونت دينی به شيوه ای که از دهه ی چهل تا به امروز در ايران شاهد آن هستيم، در نوع خود در تاريخ جامعه ی ما امری تازه و بی نظير محسوب می شود.

در حوزه ی دين برای اولين بار، نه متوليان رسمی و سنتی دين بلکه "روشنفکران دينی" بودند که خشونت را در پهنه ی زندگی عمومی و اجتماعی تئوريزه کردند و از طريق ايجاد پيوند ميان خشونت با مفاهيم اسلام شيعی، استفاده ی ابزاری از آن را به مثابه يکی از مهمترين روش های مبارزه با استبداد سياسی، فراهم آوردند.

يکی از مهمترين پی آمدهای انتقال مفاهيم دينی به دنيای سياست که با خلق ايدئولوژی اسلامی ممکن شد، فراهم آوردن شرايطی بود که در آن استفاده از خشونت به مثابه ابزاری برای دست يابی به اهداف سياسی ميسر گرديد. در واقع می توان مهمترين وظيفه ی ايدئولوژی اسلامی در اين زمينه را ايجاد مشروعيت برای استفاده ی عقلانی و ابزاری از خشونت دانست.

بدين ترتيب و به عنوان نمونه، دو مفهوم "جهاد و شهادت" که در گذشته تنها در قلمروی باورهای دينی و بر زمينه ی روايت های تاريخی شيعه معنا می يافتند، از طريق دست يابی به مصاديقی در دنيای سياست، وارد حيات اجتماعی جامعه ی ايران شدند.

پس از انقلاب، استفاده ی ابزاری از خشونت به حوزه ی سياست محدود باقی نماند و به تمامی گوشه و کناره های آشکار و پنهان زندگی فردی و اجتماعی گسترش يافت. در اين مقاله به بررسی اجمالی نگاه اسلام گرايان انقلابی به پديده ی خشونت در پيش از انقلاب و در کادر مبارزه ی سياسی خواهيم پرداخت.

خشونت : ابزاری برای تسخير قدرت سياسی (پيش از انقلاب پنجاه و هفت)

در حقيقت وظيفه ی معنای تازه ی "جهاد" در ايدئولوژی اسلامگرايان، برقراری رابطه ميان مفهومی مربوط به ادبيات دينی با امری دنيوی يعنی مبارزه ی سياسی بود. بدين ترتيب همزمان ميان راديکال ترين شيوه های غصب قدرت سياسی (بکارگيری خشونت و يا به زعم انقلابيان آن دوره "مبارزه ی قهرآميز") با والاترين ارزشهای اخلاق دينی (جهاد و شهادت) در جامعه ی ايران، ارتباط برقرار گشت.

اعمال خشونت به افراطی ترين شيوه ها که هدف نهايی خود را حذف دشمن (نه فقط از دنيای سياست بلکه از پهنه ی هستی) قرار داده بود و در نتيجه از همان ابتدا هر گونه گفتگو و مذاکره با دشمن را خيانت به خلق و منافعش تلقی می کرد، هم جنبه ی ابزاری-عقلانی به خود گرفت و هم در عين حال از مشروعيت دينی برخوردار گشت. از اين زاويه می توان عملکرد ايدئولوگ های اسلامی را در اين دوره، ايجاد معنا و از طريق آن توليد مشروعيت برای خشونت سياسی دانست.

از يک سو ايدئولوژی اسلامی در اين دوره می کوشيد تا کاربرد خشونت در سياست را با تکيه بر انديشه های انقلابيان جهان سوم (مانند فرانتس فانون) و برخی از روشنفکران اروپايی (مانند ژان پل سارتر)، بر ضرورتهای اجتماعی و تحليل های جامعه شناسانه استوار سازد و بدين ترتيب به آن رنگ و جلايی از عقلانيت و مدرنيت اعطا نمايد. از سوی ديگر اسلام گرايان تمام توان خود را برای برقراری پيوند ميان خشونت سياسی با آموزه های اسلام شيعی بکار گرفته و حتی تلاش می کردند تا اولی را نتيجه ی منطقی و حتی عصاره و لب کلام دومی معرفی نمايند.

اگر پيش از انقلاب، مارکسيست های ايرانی خشونت را در ميان گروه های انسانی تحليل و تبليغ ميکردند (در غالب تئوری "جنگ طبقاتی" که ميبايست ميان نمايندگان دو طبقه ی بورژوازی و کارگر - يعنی حکومت با حزب منتسب به طبقه کارگر - صورت ميپذيرفت)، ايدئولوگ های اسلامگرا خشونت را در درجه ی نخست در رابطه ی ميان فرد با حکومت بود که می انديشيدند و تئوريزه می کردند.

خشونت : ابزاری برای خلق انسان نوين اسلامی

دو مفهوم "جهاد" و "شهادت"، دو نوع متفاوت از خشونت را تبليغ می کنند. اهميت مفهوم جهاد برای اسلام گرايان انقلابی از آن روی بود که به کار توجيه اعمال خشونت در پهنه ی عمومی و بويژه سياست می آمد. در چنين حالتی جهاد به معنای کاربرد ابزاری خشونت برای تسخير قدرت سياسی بود.

اما مفهوم شهادت در تفکر اسلام گرايان به جای سياست و پهنه ی عمومی، به فرد نظر داشت. در بازخوانی روايت امام حسين توسط اسلام گرايان انقلابی، خشونت مورد توجه ی اينان نه از جانب فرد به دشمن بلکه درست برعکس توسط دشمن به فرد انقلابی اعمال می شد. خشونت در اين حالت به جای آن که رو به سمت جامعه و دنيای بيرون داشته باشد، رو به سمت درون و دنيای فرد داشت.

در حقيقت با مفهوم جهاد، اسلام گرايان حرمت و محاسن اجتماعی اعمال خشونت را در پهنه ی عمومی به نمايش می گذاشتند (ديدگاه جامعه نگرانه)، در حالی که در قالب مفهوم شهادت، به اثرات نيکوی اعمال خشونت بر خود فرد اشاره داشتند (ديدگاه روان نگرانه). جهاد هدف خود را سعادت جامعه قرار داده بود در حالی که شهادت، به تعالی و رستگاری فرد نظر داشت.

بدين ترتيب خشونت در دو مفهوم "جهاد" و "شهادت"، به يک معنا نمی باشد: خشونت در جهاد رو به دشمن و اجتماع دارد در حالی که در شهادت رو به جانب فرد و درون او دارد؛ هدف اصلی از اعمال خشونت در پهنه ی عمومی (جهاد)، تسخير قدرت سياسی و برقراری عدالت و نظامی مطابق با آيين الهی است در حالی که ويژگی برشوندگی (transcendant) خشونت در مفهوم شهادت از آن جا بر می خيزد که موجبات سعادت ابدی فرد را تامين می نمايد.

در قالب اين دو مفهوم، خشونت در هر دو بعد دگر آزارانه (جهاد) و خود آزارانه اش (شهادت)، تا مرتبه ی مهم ترين ارزش های اخلاقی، ارتقا می يابد. نکته ی مشترک اما در هر دو حالت، استفاده ی هدفمند و سازمان يافته از خشونت برای دست يابی به اهداف جمعی يا فردی، آرمانها اين جهانی و يا آن جهانی بود.

با اين حال در نظام فکری اسلام گرايان انقلابی در پيش از انقلاب، خشونت خود آزارانه در کادر مفهوم دينی شهادت که به منزله ی پايان زندگی اين جهانی تلقی می شود، محدود باقی نماند و در روند سکولاريزه شدن، به مکانيسمی برای تاثير بر هويت فردی و حتی ايجاد تغييرات بنيادين در آن، تبديل گشت.

در اينجا برشوندگی خشونت به اين نکته برمی گردد که اعمال خشونت را به شکل هدفمند و سازمان يافته، عامل دگرديسی فرد به موجودی کاملا جديد می داند. نکته مهم و تازه در اين نگاه، پيوندی است که ميان هويت فردی (در معنای مدرنش) با نوع ويژه ای از خشونت برقرار گشته است.

پيوند ميان هويت فردی و خشونت سازمان يافته راه را برای پيدايش مفهوم قهرمان در انديشه ی اسلام گرايان انقلابی هموار می کند.

قهرمان در معنای تازه ای که در ايدئولوژی اسلام گرايان می يابد، به کسی گفته می شود که هويتش برخلاف ساير انسانها، نه بر بيرون بلکه بر درونش استوار شده است. از آنجايی که قهرمان موجودی قائم بر ذات تصور می شد، طبيعتا از او انتظار می رفت تا در برابر بدترين ناملايمتی ها و يا سخت ترين شکنجه ها از خود مقاومت نشان دهد.

از سوی ديگر ايشان معتقد بودند که هويت قهرمان مورد نظرشان به شکلی ارادی و در طی روندی از پيش تعيين شده خلق می شود. بدين ترتيب پيش فرض مهم ديگر ايشان به اين نکته برمی گشت که می پنداشتند فرد می تواند تنها به خواست خود، هويتش را تغيير داده به موجودی کاملا متفاوت تبديل شود.

با اين حال برای انتخاب درست مسير و بر کنار ماندن از دام های بيشماری که به قصد انحراف او بر سر راهش قرار داده اند، وجود ايدئولوژی لازم می نمود. چون در حقيقت اين ايدئولوژی است که می تواند همت فوق العاده و تلاش فرا انسانی فرد برگزيده را به ثمر برساند و وی را به هويت آرمانی اش نزديک و نزديک تر گرداند.

بدين ترتيب در کنار شهيد، همزمان مفهومی گيتيانه به نام مجاهد (بويژه در واژگان و دستگاه نظری ايدئولوگ هايی مانند دکتر علی شريعتی) پا به عرصه ی وجود نهاد. مجاهد در انديشه و زبان اسلام گرايان در آن دوره، در واقع نمونه ی زنده و نسخه ی اين جهانی شهيد محسوب می گشت.

برای بحث ما در اينجا نکته ی مهم، اهميتی است که خشونت (در هر دو نوع جهاد و شهدت) در ساخت انسان نوين اسلامی برعهده گرفته بود. نظريه پردازی بر حول خشونت خود آزارانه و تاثيراتش بر پيدايش قهرمان و ظهور ابر انسان اسلامی را می توان بويژه با مرور تئوری های خودسازی انقلابی در اين دوره، مورد مطالعه قرارداد.

برای اسلام گرايان انقلابی در پيش از انقلاب، خشونت هدفمند و سازمان يافته به اشکال گوناگون - هم برای تسخير قدرت سياسی و بر پا ساختن جامعه ای جديد و هم به منظور خلق انسان نوين اسلامی - به يکی از مهمترين رکن های ايدئولوژی شان تبديل گشته بود. شايد حتی بتوان گفت که در اين دوره، يکی از مهمترين اهداف دستگاه ايدئولوژيک اسلام گرايان توليد معنا برای خشونت و ايجاد مشروعيت برای آن بود.


خشونت دينی در ايران معاصر (پس از به قدرت رسيدن اسلام گرايان انقلابی)

از همان فردای تصاحب قدرت به دست اسلام گرايان انقلابی در سال پنجاه و هفت، خشونت به شکلی وسيع و کم و بيش نظام يافته بکار گرفته شد. با اين حال شرايط، نحوه ی به اجرا در آوردن و دلايل بکارگيری خشونت تفاوت هايی اساسی با گذشته پيدا کرده بود که در اينجا به شرح اجمالی آنها خواهيم پرداخت.

* * *
پس از انقلاب، خشونت به سرعت به مهمترين ابزار برای حفظ قدرت سياسی تبديل شد. چنين امری به دو صورت مختلف خود را به نمايش گذاشت: از يک سو با اعمال خشونت به منظور تحميل خواست و اراده ی اسلام گرايان حاکم بر ساير گروه ها و گرايشات سياسی، و از سوی ديگر با بکارگيری خشونت به مثابه ابزاری در خدمت کنترل بدنه و ارگان های گوناگون جامعه ی مدنی. حاکمان جديد که تنها به يمن اعمال قهر به قدرت رسيده بودند، پس از انقلاب همچنان از خشونت به عنوان يکی از مهمترين راه کارها برای حل مشکلاتی که پيش روی خود می ديدند، استفاده کردند.

خشونت در خدمت سياست

از ابتدای انقلاب تا به امروز خشونت همچنان به مثابه يکی از مولفه ی های مهم و ساختار بخش سياست های داخلی و خارجی رژيم اسلامی فعال بوده است. در ارتباط با مسائل داخلی و در تمامی اين سالها، اعمال خشونت با توسل به دو امر مختلف توجيه گشته است: سياست و دين.

سياست "سياسی گردانی"

سياسی گردانی پيوسته و بی وقفه ی بخش های گوناگون حيات اجتماعی، امکان گسترش اندام های قدرت سياسی را بر تمامی ارکان پهنه ی عمومی فراهم آورد.

يکی از محورهای بنيادی دستگاه تبليغاتی اسلام گرايان از همان ابتدا، سياسی گردانی هر چه بيشتر امور و از اين طريق گسترش حوزه ی سياست بود. گسترش حوزه ی سياست نيز به نوبه ی خود با فراختر نمودن دامنه ی فضای عمومی، تسلط و نظارت حکومت بر جامعه را افزايش داد.

در حقيقت با دادن رنگ و جلای سياسی به پديده های گوناگون، حکومت هم بر توانايی و هم بر مشروعيت خود برای کنترل آن پديده ها می افزود.

از اين زاويه تفاوتی بنيادی ميان دو رژيم پهلوی و جمهوری اسلامی وجود دارد. رژيم پهلوی بر خلاف نظام جمهوری اسلامی، تلاشش را بر سياست زدايی از پهنه ی عمومی متمرکز کرده بود. سياست زدايی از پهنه ی عمومی از مشخصات رژيم های مستبد از نوع کلاسيک (مانند رژيم فرانکو در اسپانيا ) می باشد در حالی که سياسی گردانی مداوم پديده های اجتماعی و فردی، از خصوصيات برجسته ی نظام های تماميت خواه (مانند فاشيسم در ايتاليا و يا استالينيسم در شوروی) است.

در جمهوری اسلامی، از مسائل عمده و مهم مانند تعليم و تربيت کودکان و نوجوانان گرفته تا امور روزانه و پيش و پا افتاده مانند نحوه ی پوشش و ظاهر شدن در اجتماع، جنبه ی سياسی دارد. در چنين نظامی، فرد با انتخاب نوع پوشش و نحوه ی ظاهر شدنش در پهنه ی عمومی، چه بخواهد و چه نخواهد، به عملی که به لحاظ سياسی معنادار است دست می زند.

گاهی حتی نوع جمله سازی و انتخاب واژگان به وقت سخن گفتن، به خودی خود امری سياسی می شود. همه ی پديده ا را به سياست آغشته کردن در درجه ی نخست خواست نظامی است که هدفش بسط مداوم قدرت به تمامی زمينه های گوناگون زندگی فردی و اجتماعی است.

دين ابزاری در خدمت کنترل پهنه ی خصوصی

هر چند در نظام جمهوری اسلامی تفاوتی اساسی ميان استفاده ی ابزاری از دين با امر سياسی به چشم نمی خورد، با اين حال حوزه و محيط بکارگيری هر کدام از آن ديگری متفاوت است.

اگر سياسی گردانی امکان نظارت و در صورت لزوم اعمال خشونت را در پهنه ی عمومی فراهم آورده است، امر دينی از آنجايی که در پشت مرزهای پهنه ی عمومی توقف نمی کند، با ورودش به زندگی خصوصی افراد، لوازم کنترل و در صورت لزوم اعمال خشونت را در پهنه ی خصوصی فراهم می آورد. با پيوند دين و سياست کنترل و نظارت قدرت سياسی بر لايه های گوناگون زندگی اجتماعی و فردی گسترش يافت و امکان اعمال مشروع خشونت در هر دو زمينه مهيا شد.

در حقيقت پيوند دين و سياست در ايدئولوژی اسلام گرايان اگر نتوانست به تمامی مرز ميان دو فضای عمومی و خصوصی را از ميان بردارد آن را کمرنگ و در برابر نفوذ قدرت بی خاصيت ساخت. بدين ترتيب جزيی ترين امور مربوط به زندگی خصوصی افراد (از اعتقادات و سلايق فردی گرفته تا روابط جنسی) به بخشی از امور مربوط به حکومت تبديل گشت.

ترکيب دين و سياست در گفتمان اسلام گرايان از يک سو به نفوذ پذيری و بی خاصيت شدن نسبی مرزهای ميان دو پهنه ی عمومی و خصوصی انجاميد و از سوی ديگر باعث گسترش نظارت، کنترل و اعمال قدرت حکومت به تمامی اندامهای جامعه شد. نظارت يکنواخت و کم و بيش يکسان قدرت سياسی بر هر دو پهنه ی عمومی و خصوصی، به خودی خود بی تاثير گشتن مرزهای ميان اين دو پهنه را به نمايش می گذارد.

چنين امری خود را در گفتمان رسمی ايدئولوگ ها و سياستمداران نظام، به شکل قائل نشدن تمايز ميان جامعه و حکومت نشان می دهد.

برای در دست دارندگان قدرت در ايران، حکومت و جامعه، رهبران سياسی و شهروندان، "امام و امت" از يکديگر تفکيک ناشدنی و در هم آميخته اند. در گفتمان رسمی يک نظام سياسی، ناديده گرفتن فاصله ی بنيادی و تعيين کننده ميان "مردم" و "واليان امر"، معنايش در اجتماع و در واقعيت می شود ناديده گرفتن تفاوت ميان دو فضای عمومی و خصوصی. به چنين شيوه ای است که قدرت تجاوز و دخالت های مکرر خود را در حوزه ی خصوصی توجيه می کند.

خشونت در خدمت انسان سازی

تئوری بکارگيری خشونت برای ساخت انسان نوين اسلامی که در پيش از انقلاب بيشتر جنبه ی تهييجی و آرمان گرايانه داشت، در پس از انقلاب، با بدست آوردن امکانات و بويژه فرصت هايی مانند جنگ خارجی و داخلی، به آزمايش گذاشته شد.

در دو موقعيت متفاوت و حتی از بعضی جهات کاملا متضاد، اسلام گرايان اين امکان را يافتند تا تئوری های انسان سازی شان را در عمل پياده سازند. مورد اول به گروه اجتماعی بسيجيان و مورد دوم به پروژه ی تواب سازی در زندان های جمهوری اسلامی مربوط می شود. در هر دو مورد باور اصلی اسلام گرايان بر اساس اين پندار شکل گرفته بود که با اعمال خشونت و قرار دادن فرد در شرايط دشوار (جنگ در مورد بسيجيان و اعمال شکنجه جسمانی و روانی در مورد زندانيان سياسی) می توان او را از اساس و بنيان تغيير داد.

از لابلای خطابه ها و مواضع ايدئولوژيک اسلام گرايان می توان به خوبی وجود اين انديشه که خشونت را قادر به تغيير هدفمند هويت فردی می داند، تشخيص داد. تغييری که می بايد با پشت سر گذاشتن يک سری مراحل، از فردی عادی و معمولی ابر مردی بی نظير و نمونه بسازد. ابر مردی که وجودش را به گسستی مديون است که ايدئولوژی ميان او و گذشته اش ايجاد کرده است.

بدين ترتيب خشونت، چه پيش و چه پس از انقلاب اسلامی، يکی از مهم ترين توليد کنندگان معنا در ايدئولوژی اسلام گرايان بوده است. برشوندگی خشونت در اين حالت - که از "فردی معمولی" (جوانی تازه به بسيج پيوسته) و يا "منافق" و "کافری" بی خدا (زندانی سياسی) موجودی تماما متفاوت و حتی متضاد از گذشته (بسيجی و تواب) می سازد – از تاثيری ناشی می شود که بر هويت فردی دارد.

در تئوری انسان سازی اسلام گرايان، هم خشونت ذاتی جنگ و هم خشونت سازمان يافته در کادر زندان، از قدرتی رهايی بخش برخورداراند. "آزادی و رهايی" در کادر چنين نگرشی، يعنی حذف دلبستگی ها از ديگران و قطع وابستگی ها از محيط زندگی. "وارستگی" انسان نوين اسلامی به معنای گسستش از محيط زندگی و اطرافيانش می باشد.

در ايدئولوژی اسلام گرايان انقلابی، خشونت سازمان يافته در واقع ابزاری بوده در خدمت قطع پيوندهای فرد از گروه های انسانی। انسان ذره ای گشته (atomisé) و جدا شده از محيط اجتماعی اش، فرد "آزاد" و رها شده ی چنين ايدئولوژی ای است. با گسستن روابط فرد از محيطش است که امکان ايجاد پيوند و وابستگی مطلق ميان فرد با گروه و يا تفکری تماميت خواه (بسيج و "توابان") ممکن می شود. خشونت در اين حالت به مکانيسمی تبديل می شود در خدمت فرهنگ زدايی که خود به بحث جداگانه ای نياز دارد.

این مطلب برای اولین بار در سایت رادیو فردا (۱۳۸۹/۰۲/۲۴) چاپ شده است.

"اعدام‌ها و خشم لحظه‌ای ایرانیان" - مصاحبه با رادیو زمانه

گفت‌وگوی با رضا کاظم‌زاده، درباره آکسیون‌های ایرانیان مقیم خارج از کشور پس از اعدام‌های اخیر
شکوفه منتظری
۱۶ آوریل، وقتی خبر ورود ایرانیان معترض به‌محوطه‌ی سفارت ایران در لاهه پخش شد، حداقل فضای مجاری فارسی‌زبانان از بحث و جدل پیرامون درستی و نادرستی چنین حرکتی پر شد.

ابراهیمی نبوی، در مقاله‌ای آن دسته از ایرانیان را که وارد سفارت ایران در لاهه شدند، عوضی‌ها نامید. تعدادی دیگر نیز در حمایت از این عمل، نه تنها آکسیون‌هایی از این دست را در زمره‌ی نافرمانی مدنی می‌دانستند بل‌که به‌هیچ عنوان تعریف خشونت‌آمیز از آن را درست نمی‌دانستند. در این میان گروه سومی نیز معتقد بودند برنامه‌هایی از این دست، به‌چهره‌ی مسالمت‌آمیز مبارزات مردم ایران در افکار عمومی مردم جهان، آسیب‌های جدی وارد می‌کند.

ورود به سفارت ایران در لاهه، تنها یکی از چندین آکسیونی بود که از عاشورای سال ۸۸ در بسیاری از شهرهای اروپا از جمله فرانکفورت، برلین، پاریس و استکهلم برگزار شده بود، اما روز یک‌شنبه، پس از شنیدن خبر غیرمنتظره‌ی اعدام پنج‌تن از زندانیان سیاسی کرد، تجمع‌ها و اعتراض‌های فراوانی در بسیاری از نقاط جهان شکل گرفت. به‌عنوان نمونه می‌توان به حمله ایرانیان معترض به‌سفارت ایران در پایتخت چند کشور اروپایی از جمله لندن و پاریس اشاره کرد.


رضا کاظم‌زاده، روان‌شناس ایرانی مقیم بلژیک

در لندن و پاریس، شیشه‌های سفارت ایران شکسته شدند. در پاریس، بسیاری از کسانی که پیش از این جزو منتقدان حرکت‌هایی از این دست بودند، این‌بار در میان بازداشت‌شدگان مقابل سفارت ایران بودند.

از رضا کاظم‌زاده، روان‌شناس ایرانی مقیم بلژیک پرسیدم: آیا می‌توان اقداماتی از این دست را که رفتاری عکس‌العملی در مقابل خبر دردناک و تلخ اعدام پنج جوان ایرانی است، به‌دور از خشونت نامید و به‌عنوان مثال ورود به‌محوطه‌ی سفارت و پایین کشیدن پرچم آن در لاهه را رفتاری خشونت‌آمیز ارزیابی کرد؟

فکر می‌کنم هر دو مورد، یعنی مورد لاهه و اتفاقی که چند روز پیش در فرانسه و لندن افتاد، هر دو نمونه‌هایی از به‌کارگیری خشونت هستند. اگر ما خشونت را در به‌کارگیری نیروی قهر بگیریم، نمی‌توان روش انتخابی یکی را خشونت‌آمیز دانست و آن یکی را نه. ولی دلایل شکل‌گیری و ماهیت آن فکر می‌کنم با هم متفاوت هستند.

آیا یک حادثه می‌تواند در موقعیت زمانی و مکانی خاص و تحت شرایط ویژه، از سوی افراد مشروعیت بگیرد؟ به‌عبارتی دیگر چرا قضاوت ما درباره‌ی یک اقدام یکسان، در شرایط گوناگون متفاوت می‌شود؟

نمی‌دانم در مورد اتفاقی که در لندن یا فرانسه افتاد، بعد از این که این قضیه گذشت و افرادی که در آن‌جا شرکت داشته‌اند چه نوع طرز فکری خواهند داشت. آیا این را به‌عنوان اتفاقی خودانگیخته و حساب نشده ارزیابی می‌کنند، یا این‌که فکر می‌کنند این حرکت می‌تواند شروعی باشد برای این که از این به بعد در مقابل این‌گونه اخباری که از ایران می‌شنویم، دست به چنین اقداماتی بزنیم.


اعتراض ایرانیان به اعدام پنج زندانی سیاسی در پاریس

فکر می‌کنم این قضیه به‌هرحال تاحدی اجتناب‌نا‌پذیر است. جنبش سبز تاحدی ترکیبی از نیروهایی است که مقداری رادیکال‌تر هستند و نیروهایی که مقداری محافظه‌کارترند، و بیشتر سعی می‌کنند روی روش‌ها و نحوه‌ی اقداماتی که انجام می‌شود فکر کنند و بحث درباره‌ی آن را به میان بکشند.

حفظ هردوی این‌ها در کنار هم خیلی مهم و خوب است. یعنی حتی همین بحثی که شما مطرح می‌کنید، ای کاش می‌شد در فضایی سالم‌تر از آن‌ بحثی که خودتان در ابتدا به آن اشاره کردید، پیش برده می‌شد.

یعنی حداقل خشونتی که حتی می‌تواند فرم زبانی نیز بگیرد، به نوعی از آن حذف می‌شد. ولی در ارتباط با سئوالتان، من فکر می‌کنم وقتی شما به‌خود اقدام نگاه کنید و به خود آن اتفاقی که می‌افتد، یعنی به‌کارگیری نیروی قهر، نظر من این است که هر دو را باید خشونت تصور کرد. باید دید بعد از این که این اتفاق می‌افتد چه نگاهی به آن وجود دارد.

آیا تفاوتی بین انعکاس مثبت و منفی اقدام‌های چند روز اخیر در مقابل سفارت ایران و برنامه‌های مشابه آن در چند ماه اخیر حتی در پاریس یا لاهه هست؟ رضا کاظم‌زاده در پاسخ به این پرسش می‌گوید:

فکر نمی‌کنم. تا آن‌جایی که اطلاع دارم و متوجه شدم، متاسفانه هیچ‌کدام از رسانه‌های عمومی کشورهای اروپایی مسئله‌ی اعدام‌ها را منعکس نکردند. همان‌طور که در گذشته شاهد آن بودیم، شاید بهتر بود ما نیرویمان را روی اطلاع‌رسانی و درخواست از مجامع عمومی و بین‌المللی می‌گذاشتیم تا حداقل در سطح رسانه‌ای عکس‌العمل نشان دهند.


شعارنویسی روی دیوارهای سفارت ایران در پاریس

ولی به‌هر حال همان‌طور که خودتان نیز شاهد آن بودید، این قضیه‌ای که اخیراً پیش آمد را به‌حساب عملی کاملاً خود‌انگیخته می‌گذارم. عکس‌العملی در برابر خبری بود که از ایران منعکس شده بود. یعنی چنین حسی را نداشتم که برای این که به چنین شیوه‌ای با این قضیه برخورد شود، تصمیم‌گیری شد. البته آینده این را بهتر نشان خواهد داد.

یادم هست جایی در فیلم‌های فارسی، کافه‌چی داستان لوطی محل را برای دیگران تعریف می‌کرد. گفت خیلی تحمل کرده و هیچ نگفت. تا دیگر خون رفیقش را دید و نتوانست تحمل کند. رفت جلو... مدت‌ها بود که در خارج از کشور شاهد کنش سریع نسبت به مسائل ایران و حضور وسیع ایرانیان در کنار هم در اعتراض به‌شرایط ویژه‌ی کشورمان نبودیم، اما خبر پنج اعدام در صبح یک‌شنبه دوباره بسیاری را با چشمانی نمناک و بغضی که نمی‌شد آن را فروخورد به خیابان‌ها کشاند.

آیا این واکنش نمی‌توانست در قبال خبر دستگیری یا دادن حکم بالا به زندانیان سیاسی صورت بگیرد؟ چرا همیشه نقطه‌ی تلاقی حضور مردم ما در خیابان‌ها حداقل در این سوی آب، دیدن قرمزی خون است. به‌عبارتی چرا ما اهل پیش‌گیری نیستیم بل‌که تمام توانمان را در اعتراض به‌عمل انجام شده خرج می‌کنیم. درواقع فقط حول خشم لحظه‌ای‌مان می‌توانیم دور هم جمع شویم؟ رضا کاظم‌زاده در پاسخ به این پرسش گفت:


اعتراض ایرانیان به اعدام پنج زندانی سیاسی در کلن

اتفاقی که افتاد به‌هر حال در ادامه‌ی وقایع یک سال‌ گذشته است. مخصوصاً این چند سال اخیر که نوعی احساس سرخوردگی تا حدی افراد را فرا گرفت. اتفاق‌هایی که در ایران می‌افتاد، چندان جالب نبود. بگیر و ببند‌ها و دادگاه‌ها هم‌چنان ادامه داشت. در ضمن این که آقای احمدی‌نژاد به هیچ‌وجه نیز از مواضع گذشته‌ی خود کوتاه نمی‌آمد.

فکر می‌کنم نوعی احساس سرخوردگی، غم و خشم فروخورده در افراد جمع شده بود. به‌همین دلیل پس از این اتفاق، تنها خود مسئله‌ی اعدام‌ها نبود بل‌که حاصل دوره‌ها‌ی گذشته بود که این خشم را بیرون کشید. معمولا خشم مثل خیلی از نیروهای عاطفی قوی دیگر، قدرت جمع‌آوری آدم‌ها و اتحاد بخشیدن به آن‌ها را دارد.

به همین دلیل است که در گذشته بسیاری از تئوری‌های سیاسی سعی می‌کرد خشم را به‌عنوان مبارزه‌ی سیاسی کانالیزه کند و از آن برای از بین بردن حاکمیتی که مطلوب نظرشان نبود استفاده کنند. ولی امروز باید آن را به‌عنوان یک خطر تلقی کرد. یعنی حتی اتحادی که بر حول خشم و نفرت باشد، اتحاد جالبی نیست.

به‌جای آن اگر ما بتوانیم در مورد آن حرف بزنیم و صحبت کنیم، هرچند ساده نخواهد بود و امکان دارد آن خشم به نوعی ابتدا خودش را در کلام منعکس کند که فکر می‌کنم اشکالی ندارد، اما این امکان را به ما می‌دهد تا ضمن این‌که با این وقایع روبه‌رو می‌شویم، با آن احساس‌های درونی خود روبه‌رو شویم ولی بتوانیم با مقداری عقل سرد‌تری در مورد مسائل فکر کنیم و تصمیم بگیریم.

من این گردهمایی‌ها را که بر اساس نفرت و خشم باشد نه طولانی‌ مدت تلقی می‌کنم و نه حتی مفید.

بسترهای فرهنگی خشونت در جامعه ايران

دو نگرش مختلف به خشونت

شايد ساده ترين تعريف از مفهوم خشونت آنی باشد که خشونت را بکارگيری قهر در رابطه ميان افراد تعريف می کند. با اين حال در همين تعريف ساده و مختصر نکته ی مهمی وجود دارد: اين که خشونت را در رابطه و در نتيجه در زمينه و موقعيتی که در آن روی ميدهد بايد فهميد. بدين معنا که برای فهم آن و دلايل رخ دادش، شناخت رابطه ميان طرفين و علاوه بر آن، زمينه و شرايطی که خشونت در بطن آن روی ميدهد از اهميت بسيار برخوردار است.


برای تعريف مفهوم خشونت در کادر يک جامعه و يا گروه اجتماعی، می توان از دو منظر مختلف و در عين حال مکمل به موضوع نگاه کرد। نقطه نظر اول که آنرا "واقع گرايانه" می ناميم، به بررسی تاثيراتی می پردازد که اعمال خشونت بر دنيای بيرون باقی می گذارد و در نتيجه مستقيما قابل مشاهده و مطالعه ی آماری است. مثلا برآورد تعداد قربانيان يک جنگ (از کشته شدگان و مجروحان گرفته تا تمامی کسانی که به طور مستقيم و يا غير مستقيم از عواقب آن آسيب ديده اند)، يا آمار مربوط به ميزان بزهکاری و ارتکاب جرايم جنايی در يک منطقه جغرافيايی و همينطور مقايسه آن با موارد مشابه در گذشته و يا در مکانی ديگر، نمونه های روشنی از بررسی "واقع گرايانه" را تشکيل ميدهند.

با اين حال برای درک کامل خشونت، اطلاعات ميدانی و آماری به تنهايی کافی نميباشند. تعريف خشونت از يک جامعه و فرهنگ تا جامعه و فرهنگی ديگر متفاوت است و مرزهای ميان آن با ساير مفاهيم اجتماعی ثابت نيست. در حقيقت در تعريف مفهوم خشونت يک بعد "درونی و ذهنی انگار" نيز وجود دارد که لااقل به همان اندازه ی بعد واقع گرايانه، از اهميت برخوردار است.



منظور از بعد "درونی و ذهنی انگار" توجه به تجربه ی درونی و همينطور شيوه ای است که افراد يک گروه اجتماعی و يا فرهنگی خشونت را می فهمند و بدان معنا می دهند. بعد "درونی و ذهنی انگار"، مفهوم خشونت را با ارزشهای گروهی و باورهای فردی در ارتباط مستقيم قرار می دهد.


آنچه در يک جامعه و يا گروه خشونت ناميده ميشود ميتواند در جامعه و يا گروهی ديگر خشونت محسوب نشود. به عنوان نمونه در جامعه ای که تنبيه بدنی به مثابه روشی برای تربيت کودکان بکار گرفته می شود، زدن يک در گوشی به کودک بی ادب، خشونت تصور نميشود در حالی که همان عمل ميتواند در محيط و فرهنگی ديگر، نه تنها کودک آزاری محسوب شود بلکه حتی توسط قانون برای آن مجازات قائل شده باشند.


رفتارهای به مراتب افراطی تر - مانند ترور يا بمب گذاری در اماکن عمومی – نيز از اين قاعده مستثنا نيستند। ترور می تواند برای عده ای مهمترين روش برای مبارزه ی سياسی تصور شود و حتی از ضارب، در صورت کشته شدن، در مقام "شهيد" نام برده شود। چنين نگرشی نه تنها تلاش دارد تا خشونت را در پهنه ی عمومی توجيه سازد بلکه همزمان فرد را از عامل خشونت به قربانی آن تبديل می کند.


با اين حال در همان جامعه، افراد و يا گروه های ديگری يافت می شوند که نه تنها ترور را محکوم می دانند بلکه عامل آن را "قاتل و جانی" معرفی می کنند. بدين ترتيب برای داشتن فهمی جامع از خشونت در يک جامعه، در نظر داشتن هنجارهای جمعی و نگاه گروه های انسانی به آن از اهميت مهمی برخوردار است.


نگرش "واقع گرايانه" نگرشی جهان شمول است که سعی دارد تا به تعريفی نسبتا ثابت از خشونت، به طوری که بتوان آنرا به شکلی يکسان در مورد جوامع گوناگون بکار گرفت، دست يابد. در مقابل نگرش "درون گرا" نسبی گرايانه است و با انگشت گذاردن بر تفاوتهای فرهنگی و تاريخی، مفهوم خشونت را با توجه به تجربه ی درونی افراد و در کادر جامعه ای ويژه می فهمد و مورد ارزيابی قرار می دهد. به هنگام مطالعه ی خشونت، در نظر داشتن همزمان اين دو نگرش از اهميت بسيار برخوردار است.


نکته ی ديگر در مورد خشونت انواع آن است. خشونت ميتواند جنبه ی جسمانی، روانی و يا "نمادين" (symbolique) داشته باشد. جامعه شناس فرانسوی پی ير بورديو، "قدرت خشونت نمادين" را "قدرتی می داند که موفق به تحميل معناها شود، معناهايی که با پنهان کردن روابط قدرتی که بنيان قدرتش می باشند، به شکلی مشروع و موجه [به جامعه] تحميل می شوند."



از نظر بورديو خشونت نمادين امکان نهادينه کردن و همچنين مشروعيت بخشيدن به قدرت را در جامعه مهيا می سازد. خشونت نمادين معمولا با جلب نظر و رضايت خاطر محرومان اعمال می شود چرا که برای ايشان، انديشيدن به وضعيت و شرايط شان جز با توسل به مفاهيم و معناهای متعلق به قدرت حاکم، اساسا امکان ناپذير است.


تفاوت خشونت با همستيزی


نکته ی مهم ديگر در مورد خشونت، تفاوتی است که ميشل ويوييورکا ميان آن با مجادله، درگيری، کشاکش و همستيزی (conflit) قائل است. همستيزی در اينجا به تنشی گفته می شود که بر اثر عدم توافق ميان طرفين رابطه بوجود آمده است. در اين حالت هر کدام از افراد، گروه ها و يا اقوامی که در همستيزی و کشاکش بسر می برند، سعی می کنند تا رابطه و شرايط را به نفع خود تغيير دهند و يا لااقل نگذارند که موقعيت شان از آنچه در گذشته بوده است بدتر شود. اما خشونت در اغلب اوقات نه تنها به ايجاد تغيير در رابطه نمی انجامد بلکه به آن پايان می بخشد.


همانطور که ويوييورکا می گويد: "(...) فرض کلی ما در اينجا اينست که در مجموع، همستيزی يا کشاکش نه تنها با خشونت درنمی آميزد بلکه با آن تضاد دارد. خشونت به جای ايجاد فرصت، به گفتگو خاتمه داده بحث و تبادل نظر را، حتی به شکلی نابرابر، دشوار می سازد (...)".


ویژگی معناسازی خشونت


در جامعه ايران خشونت توليد کننده ی معنا است. در اين حالت خشونت به مثابه ابزاری در کنار ساير ابزارها و در رابطه ی ميان افراد، بکار گرفته می شود. خشونت در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی، معانی مختلفی به خود ميگيرد و به شيوه های گوناگون نيز توجيه شده مشروعيت می يابد.



در ابتدا اگر به پهنه ی زندگی اجتماعی و فضای عمومی نظری بياندازيم متوجه می شويم که لااقل در اين سه دهه ی گذشته، بخش عمده ای از خشونت سياسی توسط ايدئولوژی دينی توليد و يا توجيه شده است. در واقع کار ايدئولوگ های اسلام گرا در اين دوره، تبديل انگاره های دينی (مانند "جهاد" و يا "شهادت") به مفاهيمی کاربردی در پهنه ی سياست و حيات اجتماعی بود. مفاهيمی که بنا به شرايط روز، به اقدامات خشونت آميز ايشان مشروعيت و مقبوليت عمومی می بخشيد.



در عين حال خشونت در نظام تعاملی ميان حکومت و شهروندان ايرانی نيز به يکی از مهمترين ابزارها برای دست يابی به آرمان های کاملا زمينی و عرفی ("امنيت" و "عدالت") تبديل شده است. يکی از خاصيت های اعدام های علنی که در اماکن عمومی و در مقابل چشم شهروندان انجام می شود، ايجاد پيوند ميان "اجرای عدالت" با خشونت دولتی است. خشونت، وقتی به شکلی علنی و نمايشی در خدمت "عدالت" قرار بگيرد، آستانه ی تحمل و بردباری مردم را در برابر انواع و اقسام خشونت (بويژه از نوع دولتی اش) افزايش می دهد.



در کادر خانواده نيز در جامعه ی ما، به خشونت نگاهی ابزاری وجود دارد. دراين حالت، خشونت به يکی از وسايل متعدد برای تربيت کودکان تبديل می شود. از اين زاويه هدف خشونت انطباق دادن کودک با ارزش های جمعی تلقی می شود و به شکل ابزاری در خدمت تنظيم رابطه ميان بالغ و کودک در می آيد. در فرهنگ های سنتی استفاده از خشونت برای تربيت کودک، اغلب در درون نظام تعاملی سلسله مراتبی که بر مبنای اصل احترام گذاشته شده اند، صورت می گيرد.


در هر سه مورد بالا (خشونت دينی، دولتی و تربيتی) ما با خشونتی روبرو هستيم که توسط باورهای دينی-عرفی در ابتدا سازمان يافته سپس هدفمند گشته و دست آخر به شکلی نظام مند و کارکردی مورد بهره برداری قرار گرفته اند.



خشونت در فرهنگ سلسله مراتبی



در فرهنگ سلسله مراتبی، نگاه به خشونت، بنا به آن که از جانب فرد فرادست اعمال شود يا فرد فرودست، متفاوت است. خشونت فرد فرادست اغلب در غالب باورهای دينی-عرفی، معنايی ويژه می يابد و از اين رهگذر همزمان به نوعی مشروعيت نيز دست می يابد. کسب معنا در واقع خشونت را به ابزار تبديل می کند، ابزاری جهت دست يابی به هدفی فراتر و والاتر از خود خشونت.



به عنوان نمونه در رابطه ی بالغ و کودک، خشونت به ابزاری تبديل می شود برای تربيت کودک، و يا در کادر خانواده و در رابطه ی ميان مرد و زن، خشونت اغلب با توسل به مفاهيمی مانند "ناموس"، "غيرت"، "آبرو" و غيره نه تنها تحمل می شود بلکه حتی در بعضی از موارد، اعمال آن از جانب گروه و فرهنگی که به آن تعلق دارد، شديدا تشويق نيز می شود.



با اين حال همان خشونت، وقتی از جانب فرد فرودست (در اينجا کودک، زن يا شهروند) اعمال شود، معنايی کاملا متضاد به خود می گيرد. در اين حالت خشونت نشانه ای می شود از نافرمانی، بی حرمتی، ايجاد اغتشاش و غيره.



بدين ترتيب در فرهنگ سلسله مراتبی نگاه افراد به خشونت، به شرايط فرد و به ويژه جايگاه اش در رابطه بستگی پيدا می کند. يکی ديگر از دلايل اهميت نگرش ذهنی گرا که بر تجربه ی فردی انگشت می گذارد، از همين نکته بر ما معلوم می شود.



با اين حال در واقعيت آنچه اغلب فرد فرادست را به استفاده از خشونت در رابطه سوق می دهد، تنها به اجرای عدالت، برقراری امنيت، تربيت ديگری و يا حفاظت از شرافت خانوادگی خلاصه نمی شود. در بسياری از موارد اين به پرسش گرفته شدن جايگاه و اقتدار فرد فرادست است که او را به خشونت وا می دارد. در واقع برای فرد و يا نيروی فرادست در يک اجتماع، يکی از دلايل اولی و مهم برای دست يازيدن به خشونت، حفظ امتيازات و يا برقراری مجدد رابطه ی نابرابر است.



خشونت اما اغلب برای فرد فرودست، نشانه ی ناتوانی، عجز و احساس قرار گرفتن در موقعيتی است که شخص برای خروج از آن، راه گريز مسالمت آميز نمی يابد. در اين وضعيت خشونت نشانه ی استيصال و نااميدی است. اين نوع از خشونت، در بسياری از موارد خاصيت انفجاری دارد و فاقد عقلانيت است. بدين معنا که به شکلی برنامه ريزی شده اهداف ويژه و از پيش تعيين شده ای را دنبال نميکند.



به همين سبب چنين خشونتی را اغلب "خشونت کور" مينامند. بخشی از خشونت های مربوط به زندگی شهری که بطور جمعی، ناهنگام و اغلب در پی رويدادی غير منتظره روی ميدهند (مانند خشونت جوانان حاشيه نشين در شهرهای بزرگ و يا خشونتی که از سوی بخشی از مردم ايران در فردای انتخابات دور دوم رياست جمهوری آقای احمدی نژاد مشاهده شد) از همين نوع ميباشند.



با اين وجود گاهی خشونت کور توسط احزاب و يا گروه های سازمان يافته از حالت خود بخودی خارج شده و در غالب عقلانيتی هدف مند، برای فشار به نيروهای مخالف و يا حتی ايجاد تغيير در نظام سياسی، بکار گرفته می شود। در اين مورد انقلاب ايران نمونه ی خوبی می تواند باشد: هيجان و خشمی که در ابتدا ميان بخشی از جامعه (در ابتدا به بهانه ی چاپ مقاله ای اهانت آميز در روزنامه ی کيهان و سپس در ادامه ی سرکوب نيروهای دولتی) آزاد شد، سپس توسط آيت الله خمينی در کادر جنبشی اسلامی با خصوصيت انقلابی قرار گرفت و در خدمت آن درآمد.


این مطلب برای اولین بار در سایت رادیو فردا (۱۳۸۸/۱۲/۰۴) چاپ شده است.


نظام پنهانکار، ناتوان از پیشگیری از اعتیاد • مصاحبه با رادیو دویچه وله

جامعه / حقوق | 13.04.2010

کراک

به نظر رضا کاظم زاده (روانشناس) پیشگیری در درجه ی اول با دادن اطلاعات درست به افراد امکان پذیر است. روشی که سلامت را در ندادن اطلاعات به افراد و چشم و گوش بسته نگه داشتن آنان می‌بیند، شکست می‌خورد.

او می‌گوید روشی که سلامت را بر نداستن استوار می داند و نظام آموزشی‌ای که به جای اطلاع‌رسانی بر ندادن اطلاعات اصرار می ورزد، در نهایت حل مشکلی مانند اعتیاد را در درجه اول نه از طریق توانایی و آگاهی فردی بلکه با تکیه بر وسائل کنترل جمعی مثل خانواده، اجتماع وپلیس میسر می‌داند.

نیمه اسفندماه گذشته صحبت از طرح جامعی شد برای پیشگیری از اعتیاد. در هنگام ارائه این طرح گفته شد که برای پیشگیری از اعتیاد تا به حال کارهای پراکنده‌ای شده و حالا تلاش بر این است که با استفاده از نظر کارشناسان طرحی فراگیر برای مبارزه با یکی از بزرگترین معضلات جامعه ایران به اجرا گذاشته شود.
ولی این طرح جامع شامل چه اقدام‌هایی است؟ روانشناسی چه عواملی را زمینه ساز گرایش به مواد مخدر می‌داند؟ خانواده، آموزش و تربیت چه نقشی دارد؟ بحران‌های اجتماعی و فرهنگی که همه چیز را از طریق دخالت مستقیم دولت می‌خواهد حل کند، چقدر کار‌آیی دارد؟

بسیاری کارشناسان بر یک عامل تاکید می‌کنند: "عرضه و تقاضا"

رضا کاظم زاده، روانشناس، می‌گوید میزان دست‌رسی به مواد مخدر، چه از نظر قیمت و چه از نظر فراوانی، و همینطور میزان تاثیرگذاری سیاست های قضایی و دولتی در مبارزه با فروشندگان مواد مخدر به مسئله ی عرضه برمی‌گردد. هر چقدر از یک سو مواد مخدر ساده تر و ارزانتر در اختیار افراد قرار بگیرد و از سوی دیگر سیاستهای قضایی و دولتی در مبارزه با آن ناکارآمدتر باشند، بالطبع رشد و رواج مواد مخدر نیز بیشتر خواهد بود.

ولی مشکل سوی دیگری هم دارد: تقاضا! بررسی اینکه چه عواملی بر میزان کشش و جاذبه ی مواد مخدر در یک جامعه میتواند موثر باشد: در این زمینه اغلب از وجود بحرانهای اجتماعی و اقتصادی سخن به میان می آید.

گفتگویی با رضا کاظم زاده:

دویچه وله: روانشناسی چه دلایلی را زمینه‌ساز گرایش به مواد مخدر می‌داند؟

از نظر روانشناسی اگر می‌پرسید باید گفت که دلایل مصرف مواد مخدر بی‌شمار است و از هر فرد تا فردی دیگر می‌تواند متفاوت باشد. برای اجتناب از کلیشه‌سازی بهتر است از صدور حکمهای کلی اجتناب کرد.

با در نظر داشتن این نکته مهم، می‌توان در مجموع عوامل موثر در اعتیاد را به سه گروه بزرگ فردی، خانوادگی و فرهنگی تقسیم کرد. از خصوصیات مهم فردی می‌توان از احساس ناایمنی و خودکم بینی، تمایل به گریز از مشکلات، سرخوردگی، مشکل داشتن در برقراری رابطه با دیگران، بدبینی نسبت به آینده، تاثیر گروه های اجتماعی و همینطور سن سخن گفت.

در ارتباط با عوامل خانوادگی در ابتدا باید گفت که نمی‌توان مشکلات خانوادگی را مسبب مستقیم گرایش به اعتیاد قلمداد کرد. با این حال بعضی از پدیده ها مانند خشونت خانوادگی، تربیت بیش از حد آزاد و یا بالعکس سخت‌گیر، تضاد میان روشهای تربیتی پدر و مادر، مصرف بیش از حد الکل و یا مواد مخدر توسط اعضای دیگر خانواده، میتوانند بر گرایش به مصرف مواد مخدر تاثیر گذار باشند.

در ارتباط با عوامل فرهنگی می‌توان به طبقه ی اجتماعی، میزان سطح فقر، تبعیض و بی سوادی در اجتماع اشاره کرد.

یک طرح جامع باید شامل چه تدابیری باشد؟

یک طرح جامع که تلاشش را برای حل مشکل از نقطه نظر روانشناسی (یعنی در سطح فردی و نه سیاستهای کلان اجتماعی) استوار سازد، باید بتواند بر تمامی این سطح ها تاثیرگذار باشد. یعنی هم به عوامل فردی، هم خانوادگی و هم فرهنگی توجه داشته باشد.

البته توجه به نکاتی که برشمردم بیشتر جنبه ی پیشگیرانه دارد تا درمانی. ایجاد مراکز درمانی که همزمان وضعیت اجتماعی، روانی و جسمانی فرد را در نظر بگیرند بخش مهم دیگری از این طرح باید باشد.

در شرایط امروز ایران می‌توان چه تلاش‌هایی را برای پیشگیری از اعتیاد انجام داد؟

چنین تلاشی از نظر من باید در سه زمینه انجام شود:
زمینه ی اول به مبارزه ی قانونی دولت، سیستم قضایی و نیروهای انتظامی با توزیع کنندگان و فروشندگان مواد مخدر مربوط می‌شود. تا وقتی که فرآوردهای شیمیایی پیچیده و گرانی مانند هرویین به سادگی، ارزانی و بدون هیچ کنترلی در اختیار همگان قرار داشته باشد و در نتیجه فروش آنها راهی ساده و سریع برای پول درا شدن محسوب گردد، تلاش زیاد موثری برای مبارزه با مواد مخدر نمی‌توان انجام داد.

زمینه دوم به موضوع پیشگیری برمی‌گردد. پیشگیری در درجه ی اول با دادن اطلاعات درست به افراد امکان پذیر است. درنتیجه یکی از راه کارهای اصلی پیشگیری از اعتیاد، به نظام آموزشی در یک جامعه و همینطور امکاناتش بستگی دارد. ما در جامعه ای زندگی می‌کنیم که نظام آموزشی‌اش بر اساس پنهان‌کاری و ندادن اطلاعات استوار شده است: این فکر که اگر نمی‌خواهیم کودکانمان به این یا آن بلیه دچار شوند، بهترین روش اینست که مراقب باشیم تا اطلاعات زیادی در باره‌ی آن به دست نیاورند.
این روشی است که سلامت را بر نداستن، نفهمیدن، بی زمینه بودن و تجربه نداشتن استوار می داند. این که فرزند ما هر چه کمتر در مورد مثلا مسائل جنسی یا اعتیاد بداند احتمال آنکه دچار انحراف شود کمتر است. چنین طرز فکری اشتباه است: درست برعکس این دادن اطلاعات کافی و صحیح است که بیشترین تضمین را برای آینده‌ی فرد به وجود می آورد. آموزشی که هدفش را بر کنترل اطلاعات بگذارد بر یک اصل و پیش پنداشت ابتدایی استوار است: عدم اعتماد به فرد و توانایی هایش برای کنترل خود و یا محیط اطرافش. نظام آموزشی که بر ندادن اطلاعات بیشتر از دادن آن اصرار می ورزد در نهایت حل مشکلی مانند اعتیاد را در درجه اول نه از طریق توانایی و آگاهی فردی بلکه با تکیه بر وسائل کنترل جمعی (خانواده، گروه اجتماعی، پلیس و غیره) میسر می‌داند. چنین پیش پنداشتهایی باید درابتدا در نگاه جامعه ی ما به این گونه مسائل تغییر کند.

زمینه ی سوم به امکانات درمانی و ایجاد مراکزی اختصاصی برای مصرف کنندگان مواد مخدر برمی‌گردد. دولت و نیروهای قضایی فقط باید در زمینه ی اول عمل کنند و اقدام در دو زمینه‌ی پیشگیری و درمان را برعهده ی نهادهایی مستقل که تنها امکانات مالی از دولت دریافت می‌کنند بگذارند. متاسفانه در جامعه ی ما همه‌ی امور بر اساس دخالت مستقیم دولت و نمایندگانش طرح ریزی و اجرا می شود. عدم تفکیک این سه زمینه در برخورد با معضلات اجتماعی، در عمل پیشبردشان را دچار مشکلات بیشمار می سازد که در اینجا فرصت طرح آنها نیست.

مصاحبه‌گر: نیلوفر خسروی
تحریریه: رضا نیکجو

جلادان معمولی، نگاهی به فرمانبرداری خود خواسته


برنامه تلویزیونی منطقه نهایی.

۱۳۸۹/۰۱/۲۰

پنج قرن پيش، اتين دولابواسی (Etienne de La Boétie) در ابتدای خطابه ی مشهورش "سخنی در باب بندگی خود خواسته" ، موضوع سخن خود را تلاش برای پاسخ به اين پرسش تعيين کرده بود: " (...) من فقط مايلم بدانم چگونه می شود که گاهی اين همه انسان، اين همه دهکده، اين همه شهر، اين همه ملت های مختلف، ظالم تنهايی را تحمل می کنند که قدرتی در کف ندارد مگر آنچه اينان به او اعطا کرده اند، توانايی آسيب رساندن به ايشان را ندارد مگر آن که خودشان آنرا پذيرفته باشند و حتی نمی تواند کوچکترين آزاری برساند مگر آن که خود اين ديگران آزار ديدن را به اعتراض کردن به او ترجيح دهند. حقيقتا جای تعجب دارد (...) وقتی مشاهده می کنيم که ميليونها انسان به بدترين وضع به زير يوغ بردگی رفته اند، نه از سر زور و اجبار که تنها به اين دليل که شيفته و جادوی نام يک فرد گشته اند، فردی که از او نه می بايست ترسی به دل راه دهند – چرا که تنها است – و نه عزيزش بدارند – چرا که با ايشان بی رحمانه و غير انسانی رفتار می کند."

پنج قرن پس از لابواسی همچنان تلاش برای يافتن پاسخ به اين پرسش که چه عواملی موجبات "بندگی خود خواسته" را فراهم می آورند، ادامه دارد. آخرين پژوهش علمی در اين زمينه در سال پيش (۲۰۰۹) و در کشور فرانسه انجام پذيرفته است. پرسش پژوهشگران اين بار حتی از سخن لابواسی نيز پيش تر می رود: "آيا ميتوان فردی معمولی را در برابر دوربين و فقط به دليل ضروريات يک مسابقه ی تلويزيونی، به آدم کش تبديل کرد؟"

"منطقه ی نهايی "

ميشل الچانينوف (Michel Eltchaninoff) و کريستوف نيک (Christophe Nick) دو ژورناليستی هستند که سعی نمودند تا به پرسش بالا و در شرايطی که نفوذ و قدرت وسائل ارتباط جمعی را بر فرد به نمايش می گذاشتند، پاسخ گويند. اين دو نفر توسط يک گروه متخصص و پژوهشگر علوم اجتماعی که وظيفه ی اصلی شان برقراری و سپس حفظ استانداردهای علمی به هنگام برگزاری آزمايش بود، همراهی می شدند. مسئوليت اين گروه علمی را ژان- لئون بووآ (Jean-Léon Beauvois)، پرفسور روان شناسی اجتماعی، عهده دار بود.

برای اجرای آزمايش، هشتاد داوطلب که تا آن زمان در هيچ مسابقه ی تلويزيونی شرکت نکرده بودند انتخاب شدند. به داوطلبان گفته شده بود که هدف از شرکت ايشان، بهبود و آماده سازی مسابقه ای تلويزيونی به نام "منطقه ی نهايی" می باشد. در نتيجه از همان ابتدا تمامی داوطلبان از اين موضوع مطلع بوند که در واقعيت، برد و يا باختی در کار نخواهد بود.

در هر دور از مسابقه، دو داوطلب شرکت داشتند که بر حسب قرعه، يکی از ايشان در درون اتاقکی قرار می گرفت که از آن بجز صدايش چيز ديگری به بيرون منتقل نمی شد. داوطلب ديگر در ميان تماشاگران و بر پشت ميزی قرار ميگرفت که بر روی آن يکسری اهرمهای مختلف کارگزاری شده بودند. از او خواسته شده بود تا هر گاه داوطلب داخل اتاقک در پاسخ به پرسشهايش دچار اشتباه شود، با به حرکت درآوردن اهرمها، به او شوک الکتريکی وارد کند. شوک های الکتريکی از بيست ولت شروع می شدند و با هر اشتباه، بيست ولت ديگر به مقدار آن اضافه می گشت.


از ميان اين دو داوطلب، آن کسی که در درون اتاقک قرار می گرفت در حقيقت بازيگر و همدست تهيه کنندگان برنامه بود. بدين ترتيب قرعه کشی هر بار طوری انجام می گرفت که اين بازيگر همدست باشد که برای قرار گرفتن در درون اتاقک انتخاب شود. بازيگر در حقيقت و بدون آن که داوطلب ديگر و يا تماشاگران بدانند، هيچ شوکی دريافت نمی کرد. تانيا يونگ (Tania Young)، گرداننده ی صحنه که يکی از برگزارکنندگان مشهور شوهای تلويزيونی در فرانسه است، با تکرار يکسری جملات از پيش تعيين شده، از داوطلب می خواست که مقدار شوک را به مرور افزايش دهد. جمعيت حاضر در صحنه نيز با سر دادن شعارهايی ("مجازات! مجازات!")، مدام به تشويق داوطلب می پرداختند.

با افزايش ولتاژ شوک ها، بازيگر همدست به تدريج فريادهای دردناک تری سر می داد و از يک لحظه ی معين به بعد، مدام از دست اندرکاران درخواست می کرد تا به مسابقه خاتمه داده او را از اتاقک بيرون بياورند. اما تانيا يونگ علارغم اين فريادهای اعتراض آميز، همچنان از داوطلب می خواهد تا به مسابقه ادامه دهد: "تحت تاثير قرار نگيريد. ما تمام مسئوليت اين برنامه را برعهده خواهيم گرفت."

پژوهشگران در ابتدا تصور می کردند که افراد تنها به دليل ضروريات مسابقه ای تلويزيونی و بدون آن که حتی پاداشی دريافت کنند، از يک مرحله ديگر جلوتر نخواهند رفت. با اين حال نه تنها هشتاد درصد از داوطلبان تا به انتهای مسابقه پيش رفتند بلکه حتی در برابر اعتراض های پی در پی بازيگر همدست، از ادامه ی مسابقه دست برنداشتند. البته ذکر اين نکته نيز اهميت دارد که داوطلبان با رضايت خاطر کامل و بدون ابراز مخالفت نبود که به انجام چنين کاری تن در می دادند. اغلب ايشان در مراحل مختلف مسابقه، تلاش می کردند تا برگزارکننده ی مسابقه را راضی به قطع برنامه کنند.

با اين حال در نهايت وقتی با اصرار او و تشويق تماشاگران روبرو می شدند، به کار خود ادامه می دادند. در دنيای درون اين افراد، ميان تبعيت از قوانين بازی ("من برای انجام مسابقه تعهد سپرده ام") و ارزش های اخلاقی شان ("من حق آزار رساندن به ديگری را ندارم")، درگيری و جنگ بوجود آمده بود. تنشی که در واقع ميان افکار و اعمال پديد می آيد. برای اقليتی (بيست درصد افراد)، ارزش های اخلاقی به سرعت مانع از ادامه ی مسابقه شده بودند در حالی که برای اکثريت داوطلبان، با وجود جنگ و درگيری درونی گاه شديد، موفق به چنين کاری نشده بودند. بدين ترتيب در نهايت، فرمانبرداری از اتوريته بر تمايل به پيروی از ارزش های اخلاقی پيروز شده بودند.


با اين حال بخش مهمی از ايشان به طرق مختلف سعی کرده بودند تا با رساندن پاسخ صحيح به ديگری، مانع از شکنجه شدنش شوند. اما هيچکدام به شکل صريح و قاطع به اعتراض نپرداختند و اکثريت قاطع شان تا دادن شوک ۴۵۰ ولتی که در واقعيت می تواند انسان را بکشد، پيش رفتند.

چگونه مسابقه ای تلويزيونی بدون آن که حتی جايزه ای برای شرکت کنندگانش در برداشته باشد، می تواند تنها با اتکا به "قواعد بازی"، فشار جمعيت و اصرار برگزارکننده ی مسابقه، فرد را به ارتکاب اعمالی وادارد که با ارزش های اخلاقی او در تضاد آشکار قرار دارند؟

آزمايش ميليگرم: "سرسپردگی به اتوريته"

آزمايش "منطقه ی نهايی" را تماما بر اساس پژوهش معروف استانلی ميليگرم (روان شناس اجتماعی) در دانشگاه يل امريکا در دهه ی شصت برنامه ريزی کرده اند. با اين تفاوت که در پژوهش ميليگرم افراد را برای شرکت در يک پژوهش دانشگاهی بر حول موضوع "تاثيرات تنبيه بر يادگيری" دعوت کرده بودند. با اين حال مراحل گوناگون آزمايش به همان ترتيبی انجام شده بود که در بالا شرح داده ايم. ميليگرم پيش از شروع پژوهش نظر چهل روانپزشک را در مورد نتايج آن جويا شده بود. بنا بر نظر اين روان پزشکان، اکثريت قريب به اتفاق شرکت کنندگان نمی بايستی از مرز ۱۵۰ ولت عبور می کردند.

به نظر ايشان شايد تنها ۰,۱ درصد از شرکت کنندگان، و آنهم مسلما به دلايل گرايشات دگرآزارانه، حاضر خواهند شد تا مرز ۴۵۰ ولت پيش روند. در عمل هيچيک از داوطلبان زير مرز ۳۰۰ ولت توقف نکردند و دو سوم آنان تا ۴۵۰ ولت (يعنی تا انتهای آزمايش) به کار خود ادامه دادند. مليگرم همان آزمايش را بعدها نوزده بار و هر بار با ايجاد تغييراتی در آن، بر بيش از هزار نفر تکرار کرد.

نتيجه گيری نهايی ميليگرم اين بود که موقعيت و شرايطی که افراد در آن قرار ميگيرند به مراتب نقش مهم تری از شخصيت ايشان در نتايج پژوهش بازی کرده اند. مثلا مشاهده ی اين امر که قبل از آنان فرد ديگری تا مرز ۴۵۰ ولت پيش رفته است، درصد افرادی که تا انتهای آزمايش ادامه می دهند را افرايش ميدهد (۷۰ درصد به جای دو سوم). يا مثلا اگر شوک اکتريکی نه توسط خود داوطلب بلکه به واسطه ی فرد سومی داده شود، تعداد افرادی که تا به انتها ادامه می دهند به نود درصد افزايش می يابد.

برای ميليگرم، همانطور که برای هانا آرنت در کتاب جنجال آفرينش "آيشمن در اورشليم"، نتايج پژوهشش را نبايد تاييدی بر شرارت ذاتی انسان تصور کرد. ميليگرم علت اصلی "فرمانبرداری خود خواسته" را نه شخصيت افراد بلکه شرايطی می داند که ايشان را در برگرفته اند. از نظر او مهمترين عامل، وجود اتوريته ای است که در نگاه فرد از مشروعيت برخوردار است. در پژوهش ميليگرم، "اتوريته ی مشروع" در نظام دانشگاهی و در وجود شخص "عالم و پژوهشگر" تجسم يافته است. برای او در قرن بيستم، علم و عالم به يکی از اتوريته های مهم و مشروع تبديل گشته است.

با اين حال در مورد "منطقه ی نهايی" می توان از خود چنين پرسيد: "اتوريته ی مشروع" در اين مسابقه ی تلويزيونی که موجب فرمانبرداری خود خواسته ی داوطلبان می شود چه می باشد؟ از نظر سازندگان "منطقه ی نهايی" و در مقايسه با دوران ميليگرم، "نکته ای در فرمانبرداری ما و همينطور در رابطه مان با ديگری تغيير کرده است". برای ايشان اگر ما در حال حاضر بسيار رام تر و سرسپرده تر از گذشته شده ايم، دليل آن را بايد در درجه ی نخست در وجود تلويزيون جستجو نمود: "ما از تلويزيون بيشتر از هر مرجع ديگری تبعيت می کنيم. (...) اين تلويزيون است که قواعد اخلاقی را به ما ديکته می کند." هر چند در حال حاضر برقراری رابطه ی علت و معلولی ميان اين دو پديده جای بحث دارد با اين حال نتايج پژوهش "منطقه ی نهايی" بسيار جای تامل دارد.

هشت ماه پس از انتشار نتايج اين تحقيق، روان شناس اجتماعی لوران بگ (Laurent Bègue) با هشتاد و پنج درصد از شرکت کنندگان در "منطقه ی نهايی" مصاحبه کرده است. بنا به اظهارات وی، کسانی که در برابر فشار مجری برنامه و همينطور تماشاچيان از خود مقاومت نشان داده اند، در گذشته يکی از کارهای زير را يا انجام داده اند و يا حاضر به انجام آن بوده اند: امضای يک اعتراض نامه، شرکت در تحريم، اجرای تظاهرات و از اين قبيل رفتارها. شايد درک بهتر ما از پديده ای که لابواسی "بندگی خود خواسته" می ناميدش، مطالعه و بررسی دقيق تر شخصيت و روحيات افراد نافرمانبر باشد. موضوعی که هنوز به آن در علوم اجتماعی توجه ی کافی مبذول نگشته است.

روانکاوی بوف کور - کتابی جدید از رضا کاظم زاده



























کتابی تازه از رضا کاظم‌زاده توسط نشر باران منتشر شد.
روانکاوی بوف‌کور عنوان کتابی تحقیقی نوشته رضا کاظم‌زاده است که به تازگی توسط نشر باران در سوئد منتشر شده است.
این کتاب در چهارده فصل و شش بخش تنطیم شده است به نام‌های: «روانکاوی و ادبیات»، «ساخت بوف‌کور»، «آنالیز در- زمانی»، «آنالیز موضعی»، «ادبیات تطبیقی» و «نتیجه‌گیری» به مباحثی چون «تردید در بوف‌کور»، «سرگذشت راوی»، «زن اثیری»، «لکاته»، «مقایسه‌ی زن اثیری و لکاته»، «آینه»، «موتیف زن اثیری»، «معضل هویت مردانه در آثار هدایت»، «راوی، میل و زن»، «راوی و معضل هویت مردانه» و ... پرداخته است.
به عقیده‌ی نویسنده «بوف‌کور، تنها اثر مدرن ایرانی است که به معضل رابطه‌ی مرد و زن، امیال ناخودآگاه و ارتباط آن با هویت و شخصیت مردانه پرداخته است و هم‌زمان نیز توانسته از عقاید کلیشه‌ای و قابل پیش‌بینی فاصله بگیرد.»
رضا کاظم‌زاده روان‌شناس بالینی و روان‌درمانگر خانواده است.
او تحصیلات خود را در دانشگاه آزاد بروکسل و دوره‌ی تخصصی خود را در دانشگاه کاتولیک لون به پایان رسانده است.
از او پیش از این کتاب «ادبیات، فرهنگ و جامعه از منظر روان‌شناسی» توسط نشر باران (۲۰۰٨) به چاپ رسیده است.
وی در حال حاضر در دو مرکز روان‌درمانی در شهر بروکسل مشغول به کار است.
این کتاب را می‌توانید از طریق کتاب‌فروشی محل خود و یا از طریق نشر باران در سوئد تهیه کنید.
info@baran.st
www.baran.st

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

روش هاى اعتراف گيرى در دادگاه هاى جمهورى اسلامى در سى سال موجوديت اش

روانشناسی شکنجه؛ از قهرمان تا قربانی

پنجشنبه 23 آبان 1387

سخنرانی رضا کاظم زاده در مراسمی به مناسبت انتشار کتاب خاطرات زندان عفت ماهباز

به مناسبت انتشار کتاب "فراموشم مکن"، خاطرات زندان عفت ماهباز مراسمی در شهر کلن آلمان با حضور نويسنده کتاب، دکتر ماشاالله آجودانی و رضا کاظم زاده، روان شناس، برگزار گرديد. در اين برنامه آقای رضا کاظم زاده سخنانی ايراد کرد. اختر قاسمی گزارشی از اين سخنرانی تهيه کرده است که در زير می خوانيد:

رضا کاظم زاده در يک مرکز روان درمانی برای قربانيان شکنجه کارمی کند. اين مرکز يکی از قديمی ترين مراکز درمان قربانيان شکنجه در اروپا است که توسط يک روان پزشک شيليايی (دکتر خورخه بارودی) که خود قربانی شکنجه بوده، در دهه هفتاد تاسيس شده است.
رضا کاظم زاده در ابتدای سخن خود به شکنجه و تاثير گذاری آن اشاره کرد و گفت:
"شکنجه يک وضعيت تاثيرگذاری است. در اين حالت ناراحتی روحی فرد به "طبيعت" و يا گذشته اش مربوط نمی شود بلکه نتيجه ی مستقيم عمل ديگری يعنی اعمال خشونت است. خشونتی که مهم ترين وجه مميزه ی آن سازمان يافته بودنش است. در پديده ی شکنجه ی مدرن، ما با سيستمی روبرو هستيم که به طور منظم و حساب شده از خشونت جهت دست يابی به اهدافی مشخص بهره می برد. به همين جهت برای ايجاد تمايز ميان شکنجه مدرن با تمامی انواع آن در گذشته، از آن به عنوان "خشونت سازمان يافته" نام می برند." کاظم زاده ادامه می دهد: "اطلاعات ما در مورد شکنجه از کجا می آيد؟ اين پرسش مهمی است چرا که پيرامون شکنجه معمولا نوعی سکوت وجود دارد. سکوتی که غالبا بر اساس توافقی ضمنی شکل گرفته است. توافقی که هم از جانب دستگاه اعمال شکنجه و هم در اکثر موارد حتی توسط افرادی که مورد شکنجه واقعه شده اند رعايت می شود."

او اضافه می کند: "در حال حاضر ما سه منبع اصلی در مورد شکنجه در اختيار داريم. طبيعتا در درجه ی اول اطلاعات ما در اين باره به شهادت افرادی برمی گردد که خود مستقيما تحت شکنجه قرار گرفته اند و يا اين که از نزديکان اين افراد می باشند. با اين حال متاسفانه تعداد اين افراد بسيار کم است. بخش دوم اين اطلاعات توسط انجمن های مدنی، ملی و يا بين المللی (انجمن های دفاع از حقوق بشر، کميته مبارزه با شکنجه و غيره) در اختيار عموم قرار گرفته اند. بخش سوم به کارهای موردی يا تحقيقی مربوط می شود که توسط روان درمانگرانی که با قربانيان شکنجه به کار درمان می پردازند منتشر شده است. ميان همه ی اين متن ها شباهت هايی در شيوه های به کارگيری شکنجه و همين طور عواقب آن بر قربانيان به چشم می خورد."
کاظم زاده شکنجه را در نوع مدرن آن يک پديده جهانی ارزيابی می کند و معتقد است که : "در بعضی از کشورها مانند سريلانکا و توگو به طور سيستماتيک اعمال می شود. در بعضی ديگر مانند ايران و عربستان، حتی انواعی از آن (مانند تعزير، سنگسار، قطع اعضای بدن و غيره) به شکل قانونی و علنی به اجرا در می آيد. در برخی ديگر از کشورها (مثلا برزيل)، شکنجه به شکلی مخفی توسط گروه هايی که با دولت رابطه مستقيم ندارند ولی عملا بخشی از دستگاه سرکوب آن به حساب می آيند اعمال می شود.
شکنجه مدرن در اکثر کشورهايی که در چند دهه ی گذشته ساختارهای بنيادی و نهادهای اجتماعی در آن ها به سرعت در حال دگرگونی بوده و همچنان هست به چشم می خورد. فروپاشی نظام های سنتی از يک سو و کمبود و حتی نبود نهادهای اجتماعی برای دربرگيری خيل عظيم مهاجران روستايی در شهرها از سوی ديگر، از مشخصات مهم چنين جوامعی است. در اين کشورها در کنار بحران های اجتماعی و اقتصادی، ما همزمان شاهد بحران عميق فرهنگی هستيم که متاسفانه تا به امروز کمتر به آن توجه نشان داده شده است. بحران فرهنگی در اين جوامع مستقيما به مسئله ی هويت فردی و همچنين نقش های اجتماعی افراد در جامعه مربوط می شود. يکی از دلايل مهم و اوليه بحران که انسان تازه در شهر ساکن شده ی اين جوامع با آن دست به گريبان است به پديده ای مربوط می شود که آن را فرآيند فرهنگ زدايی می نامند.
در اين جوامع يک نوع مدل در روابط جمعی می خواهد جای مدل های گوناگون گذشته را بگيرد. اعمال خشونت سازمان يافته که شکنجه دولتی يکی از انواع آن به حساب می آيد، در واقع ابزاری است که توسط آن مدل فرهنگی حاکم قصد دارد تا تمامی مدل های فرهنگی ديگر و موجود در جامعه را نابود سازد. در واقع از اين زاويه در جامعه ی ما شکنجه وسيله ای است برای اعمال فرآيند فرهنگ زدايی اما در سطح و مرحله ای فردی."
رضا کاظم زاده به کتاب خانم ماهباز اشاره می کند که نشان می دهد شکنجه در اغلب موارد خيلی دقيق و حساب شده صورت گرفته است. او هدف نهايی شکنجه را در کشورهای مختلف متفاوت بررسی می کند و می گويد: "تمايل قدرتمداران به تحميل يک نوع فرهنگ (که در جمهوری اسلامی شکل ايدئولوژی اسلامگرايی به خود گرفته) از طريق نابودسازی ساير مدل های فرهنگی، پيامدهای بی شماری برای افرادی که در چنين نظامی زندگی می کنند دربر داشته است. يکی از نتايج آن، تضادی است که به مرور ميان فرهنگ درونی شده با فرهنگی پديد می آيد که فرد می بايد در جمع به نمايش بگذارد.
در اغلب موارد می شود نوعی شباهت ميان ساختار يک نظام سياسی با منطق حاکم بر شکنجه و اهدافی که از طريق اعمال آن پيگيری ميشوند يافت. روش های شکنجه مدرن که رايج ترين و مهم ترين شان ايجاد درد، محروميت های طولانی مدت، زير پا گذاشتن عمدی تابوهای فرهنگی و ايجاد مدام وحشت می باشند، کم و بيش به شکلی يکسان در تمامی اين نوع کشورها به چشم می خورد و تفاوت ها چندان مهم نيستند. با اين حال اهدافی که حکومت ها در اعمال شکنجه دنبال می کنند گاهی از يک کشور تا کشوری ديگر متفاوت است.
به عنوان نمونه در نظام جمهوری اسلامی يکی از اهداف مهم شکنجه، به ويژه در دو دهه ی شصت و هفتاد، ايجاد تغيير در هويت فرد بود. در حقيقت در کنار استفاده از شکنجه برای گرفتن اطلاعات، اجرای اعترافات علنی، نوشتن ندامت نامه و غيره، همزمان هدف مهم ديگری را نيز دنبال می کردند که آن ايجاد تغييری بنيادی در درون فرد و استحاله ی وی به موجودی تماما جديد و متفاوت بود. اين همان هدفی بود که امروزه "سياست تواب سازی" می نامند. سياست تواب سازی به شيوه ای که در زندان ها به ويژه در دو دهه ی شصت و هفتاد دنبال می شد ويژگی هايی دارد که خاص جامعه ی ما است و به همان شکل و با همان اهداف در نقاط ديگر دنيا ديده نشده است. در واقع می توان در سياست تواب سازی، خطوط اصلی و ويژگی های مهم ساختاری نظام و ايدئولوژی اسلام گرايان حاکم بر ايران را تشخيص داد."
رضا کاظم زاده به قربانی شکنجه و راه هايی که در برابر شکنجه گر دارد می پردازد. او می گويد: "اعمال شکنجه به شيوه ای منظم و هدفمند معمولا دو راه بيشتر پيش پای قربانی باقی نمی گذارد:


عين همين سياست، به شيوه ای اما متفاوت در سطح جامعه نيز عمل می کرد."
رضا کاظم زاده در ادامه اين بحث به حالت خاص ايران و مسئله تواب ها می پردازد او معتقد است که در مورد تواب ها در واقع شکنجه گر موفق شده به هويت و درون شکنجه شده دست يابد. او ادامه می دهد: "اگر به فرضم در ابتدای بحث باز گردم (يعنی همانندی ميان ساختار رژيم سياسی و اهدافی که از اعمال شکنجه دنبال می کند) می توان گفت که در جامعه نيز افراد و شهروندان مجبور بودند که يکی از اين دو راهی که در بالا بدان اشاره کردم را انتخاب کنند. بدين معنا که افراد يا مجبور شدند با کشيدن ديواری هر چه نفوذناپذيرتر ميان دو فضای عمومی و خصوصی از حريم خصوصی زندگی شان دفاع کنند يا اين که با پيوستن به گروه هايی مانند بسيج خود را در اختيار فرآيند فرهنگ زدايی و استحاله ی هويتی قرار دهند."
رضا کاظم زاده معتقد است که تفاوت ميان فرآيند فرهنگ زدايی در داخل زندان با خارج از آن در اين است که در زندان، زندانی تحت شکنجه و برخلاف ميل باطنی خود اين پروسه را طی می کند در حالی که در جامعه فردی که به بسيج می پيوسته به طور داوطلبانه و به خواست خود، خويش را به دست پروسه ی فرهنگ زدايی می سپرده است.
رضا کاظم زاده در ادامه می گويد: "نکته ی اصلی در ايدئولوژی اسلام گرايی که در سال های پس از انقلاب در زندان ها به سياست تواب سازی تغيير شکل داد به مفهوم مرکزی "هويت" و نحوه ی نگاه ايشان به آن بازمی گردد. سرچشمه های ابتدايی و آغازين نگاه قدرتمداران جمهوری اسلامی به موضوع هويت و تلاش برای تغيير آن در شرايط زندان را می بايد در سال هايی جستجو کرد که اينان به جای همراهی با قدرت، به ستيز با آن برخاسته بودند. انگاره هايی که به خصوص در دو دهه چهل و پنجاه هجری شمسی به شکلی منظم در قالب ايدئولوژی اسلامی تکوين و تدوين گشته بودند. در اين دوره مفهوم "هويت" در انديشه ی انقلابيون راديکال (چه از نوع چپ و چه از نوع اسلامی اش)، يکی از مشغله های مهم نظری و همزمان عمل سياسی ايشان بود. نگاه اين افراد به موضوع جامعه، فرد و ارتباط اين دو با يکديگر شديدا تحت تاثير برداشتی بود که از مفهوم هويت پيدا کرده بودند. "
رضا کاظم زاده در اين جا به سه خصوصيت مهم اين نحوه ی نگرش به مسئله هويت فردی که به طور مستقيم با سخن او در ارتباط است می پردازد:



به طور خلاصه و در ارتباط با سخنان بالا روان شناس و روان درمان گر، رضا کاظم زاده چنين نتيجه می گيرد:" در دو دهه ی شصت و هفتاد، در ايدئولوژی حاکم بر سياست تواب سازی در زندان های جمهوری اسلامی هر سه عنصری که در بالا بدان ها اشاره شد وجود داشت. نظريه پردازان و کارگزاران شکنجه می پنداشتند که با شکستن سيستم دفاعی فرد می توانند هويت فردی او را تغيير دهند. و تغيير دادن هويت اجتماعی و فردی وی، در واقع بطالت و عدم حقانيت ايدئولوژی مخالفانشان را به اثبات می رساند و زندانی را حتی در برابر نگاه همرزمانش به ضد-قهرمان تبديل می کند.
از سوی ديگر برای دست يابی به هدف خود از تکنيک های فرهنگ زدايی که به قطع کامل پيوندهای فردی و اجتماعی منجر می گشت، استفاده می کردند. در اين مرحله نيز، فرآيند فرهنگ زدايی برای ايشان تنها با به کارگيری خشونت که در زندان شکل شکنجه به خود گرفت، امکان پذير می گشت.
رضا کاظم زاده معتقد است که "يکی از اهداف مهم شکنجه شفاف ساختن شخصيت و وجود قربانی است." کاظم زاده اضافه می کند: "نگاه سيستم توتاليتر، نگاهی است که می خواهد به درون افراد راه يابد و همه چيز را در وجود و شخصيت قربانی ببيند و کنترل کند. از اين منظر يکی از اهداف مهم شکنجه گر دست يابی به تمامی رازهايی می باشد که قربانی در درون خود پنهان کرده است. در زندان های جمهوری اسلامی اما اين رازها تنها به امور سياسی و روابط فرد با گروه اجتماعی-سياسی اش محدود نمی شود بلکه به تمامی حوزه های زندگی خصوصی او گسترش يافته است. بدين ترتيب با برملا ساختن رازهای درون، بازجو فقط به هويت اجتماعی فرد حمله نمی کند بلکه به طور مستقيم هويت فردی او را هدف قرار می دهد. از ميان بردن رازهای درون به شدت سلامت روحی فرد را به خطر می اندازد و همزمان از او موجودی رام و مطيع می سازد.
ايجاد راز در درون يک گروه و يا واحد اجتماعی يکی از مهم ترين روش هايی است که با توسل به آن يک گروه از يک سو خود را از محيط بيرون و ديگران متمايز می کند و از سوی ديگر ميان اعضايش پيوند و همبستگی ايجاد می کند. (مثال خانواده) با از ميان بردن راز درون در واقع شکنجه گر به حس تعلق فرد به گروه است که حمله می کند. بدين ترتيب مرزهای ميان من و ديگری نيز در هم می ريزند و هويت فرد با حذف تمامی خصوصياتی که وی را در گذشته از ديگران متمايز می نمود، مسخ و دگرگون می گردد.
رضا کاظم زاده به راز جديدی که شکنجه گر با قربانی شکنجه برقرار می کند اشاره می کند و معتقد است که:
اما کار شکنجه گر تنها با ازميان بردن راز به پايان نمی رسد. با از ميان بردن راز درون و شفاف ساختن شخصيت زندانی، همزمان شکنجه گر راز جديدی را جايگزين آن می سازد: اين راز جديد در درون زندانی، به اتفاقاتی برمی گردد که در زندان و در رابطه با شکنجه گر بر او رفته است. بسياری از قربانيان خشونت سازمان يافته حتی سال ها پس از پايان ماجرا و در شرايطی کاملا متفاوت (مثلا حتی پس از آمدن به کشورهای دمکراتيک غربی که در آن ها ظاهرا می توان بدون احساس خطر از آن چه بر آنان گذشته سخن بگويند) قادر به بيان سرگذشت شان در زندان (حتی به نزديک ترين کسان شان) نيستند. بدين ترتيب مرزی جديد در دنيای قربانی شکل می گيرد. مرزی که اين بار او را نه تنها از دژخيمان، بلکه از تمام دنيای اطرافش جدا می نمايد. زندانی پس از رهايی از زندان، اين بار محکوم به حبس ابد در زندانی می شود که بازجويان در درونش تعبيه کرده اند.
از اين زاويه می توان چنين گفت که شکنجه به حس وابستگی و پيوند فرد به گروه های اجتماعی اش و در نهايت حتی به حس تعلق او به نوع بشر است که حمله می کند. شکنجه گر با قربانی اش طوری رفتار می کند که گويی ديگر او به بشريت تعلق ندارد." کاظم زاده نتيجه می گيرد که :"بدين ترتيب هدف نهايی شکنجه ی مدرن نه به حرف آوردن زندانی بلکه خاموش کردن ابدی اوست."
رضا کاظم زاده به روش های شکنجه از جمله شلاق و دستبند کتک زدن و محروميت از غذا و محروميت های ديگر اشاره می کند و می گويد: "همه ی اين روش ها وقتی می توانند کارساز باشند که بر اساس نوعی منطق متناقض شکل گرفته باشند. از يک سو زندانی در دنيايی بسته به سر می برد که در آن همه ی امور زندگی روزانه اش تابع قواعد و نُرم هايی روشن، استثناناپذير و همه شمول است. قواعدی که همه به شکلی وسواس گونه موظف به پيروی از آن ها می باشند. بدين ترتيب همه ی امور مربوط به زندگی فرد تحت فرمان نظمی سخت، مشخص و تغيير ناپذير قرار دارد. از سوی ديگر همين زندانی، در هر لحظه ممکن است سلول و يا بندش تغيير کند، به بازجويی فراخوانده شود و مورد شکنجه قرار گيرد. بدين ترتيب زندانی در دنيايی زندگی می کند که همزمان از دو منطق متفاوت پيروی می کند: از يک سو زندگی اش بر اساس نظمی تغييرناپذير و در نتيجه قابل پيش بينی سازمان يافته، از سوی ديگر در هر لحظه می تواند با امری پيش بينی ناشده (بازجويی، شکنجه و يا تغيير مکان) روبرو گردد."
او با اشاره به کتاب عفت ماهباز می گويد: "در کتاب خانم ماهباز، تغيير پی در پی جای زندانی و تعريف اوين توسط بازجويان به مثابه بازداشگاهی عمومی که در آن افراد در هر لحظه، حتی پس از حکم گرفتن، می توانند بازجويی شوند به همين نکته ی منطق متناقض برمی گردد."
وی در ادامه و در ارتباط با يکی ديگر از تکنيک های مهم برای مرعوب ساختن زندانی می گويد: "سخن گفتن بازجو به هنگام شکنجه دادن زندانی ميان دنيای نمادين واژه ها و درد و جراحت وارد شده بر پيکر زندانی پيوند ايجاد می کند. با اين کار شکنجه گر هدف نهايی خود را که رسوخ به حيات روانی و دنيای ايده ها و احساسات زندانی است در بدن زندانی ضبط می کند. فرانتس کافکا را بعضی از منتقدين آثارش يکی از مهم ترين نويسندگان قرن گذشته می دانند که در آثارش ظهور توتاليتاريسم و پی آمدهای آن را برای بشريت پيش بينی کرده بود. در داستان "گروه محکومين" کافکا به خوبی ويژگی های شکنجه مدرن را توصيف می کند. در اين داستان حکم صادر شده برای مجازات محکوم با آخيشی بر بدنش حک می شود. در واقع کيفر و مجازات با همديگر ترکيب شده اند و بر پيکر زندانی نقش می بندند. بدين ترتيب پيکر قربانی هم محل اجرای مجازات و هم معنای آن مجازات می شود.
رضا کاظم زاده در انتها و در ارتباط با اهميت کتاب هايی از نوع کتاب "فراموشم مکن" متنی را که از قبل تهيه کرده بود خواند که در زير به طور کامل آن را نقل می کنم:
"با درک چنين شرايطی است که می توان به يکی از جنبه های اصلی اهميت نگارش خاطرات زندان (به شيوه ای که در کتاب "فراموشم مکن" با آن روبرو هستيم) پی برد. اين دست از خاطرات زندان، در برابر گفتمان رسمی، تماميت خواه و شديدا ايدئولوژيک حاکمان، تجربه ای فردی و وابسته به شرايط خاص زندانی را قرار می دهد. بيان تجربه ی فردی که در محدوده ی زندگی يک شخص باقی می ماند و به هيچ وجه داعيه ی ايراد گفتمانی عمومی که شرايط و تجربه ی تمامی قربانيان را در بر بگيرد ندارد، يکی از موثرترين روش هايی است که می توان با آن گفتمان ايئولوژيک حاکمان را بی اعتبار و ناموجه ساخت. بدين ترتيب فرد، تجربه ی شخصی خويش را با پرده برداشتن از دنيای درون خويش، در مقابل جمع و در برابر گفتمان رسمی قرار می دهد. موثرترين روش مقابله با گفتمان ايدئولوژيک نظام حاکم، برافراختن گفتمانی جمعی و از نوع ديگر نيست که در مقابل ارزش های يک گروه، ارزش های تماميت خواه يک گروه ديگر را قرار می دهد. اين نحوه ی برخورد تنها شيوه ای بود که تا اين دوره ی اخير، گروه های مخالف نظام های ديکتاوری در ايران، به ويژه از زمان به کارگيری شکنجه مدرن در دهه ی پنجاه، در پيش گرفته بودند. ايشان در برابر نظام ارزشی تماميت خواه حاکمان، نظام ديگری از ارزش های گروهی و جمعی را قرار می دانند. بدين ترتيب درگيری اصلی، نزاع ميان دو ايدئولوژی و دو سيستم ارزش گذاری بود. در اين ميان فرد و پيکرش به هنگام شکنجه، به يکی از حساس ترين صحنه های نبرد ميان دو ايدئولوژی درآمده بود.
از اين منظر نبرد ميان اين دو نظام ايدئولوژيک بر حول مفهوم "قهرمان" از يک سو و همتا و همزادش يعنی "ضد-قهرمان" از سوی ديگر آشکار می شد. بدين ترتيب بدن زندانی به آوردگاه و صحنه ی نبرد ميان دو نيروی متخاصم تبديل می شود که هر کدام حقانيت خويش و عدم اعتبار ديگری را در گروی مقاومت و يا شکست زندانی در پايداری بر سر مواضع خود قرار داده بودند. در چنين وضعيتی، مصاحبه های تلويزيونی و اعترافات علنی هسته ی اصلی روايت حاکمان از کارزار خود با مخالفانشان را تشکيل می داد و بيان قهرمانی های زندانيان (به ويژه از قبال بی توجهی ايشان نسبت به سرنوشت فردی شان) مهم ترين روش برای مخالفان جهت اثبات بی اعتباری گفتمان حاکمان. تلاش حاکمان در اين بود که نشان دهند چگونه فرد بازيچه ی دست گروه هايی بدخواه و نابکار قرار گرفته است و در مقابل سعی مخالفان در نشان دادن اين امر بود که چگونه فرد می تواند بدون توجه به خود و رنج هايی که بر او و پيکرش وارد می آيد، از ارزش های گروه اش دفاع کند و با اين کار در واقع حقانيت آن را به اثبات رساند. در چنين حالتی، هر دو گفتمان در عين اين که شديدا با يکديگر در جنگ و پيکار بودند، اما همزمان با همديگر پيوندی ارگانيک داشتند.
اما امروز با ظهور خاطرات زندان که کتاب "فراموشم مکن" به نظر من يکی از نمونه های بسيار خوب آن است، ما شاهد نشانه هايی از تغييری بنيادی و مهم هستيم. خاطراتی که در برابر گفتمان گروهی، آرمان خواه و ارزش پرست، به توصيف تجربه ی درونی يک فرد در شرايط سخت زندان می پردازد. تجربه ای که در عين بی خاصيت گرداندن ادعاهای حاکمان نه تنها جنبه ی ايدئولوژيک و تماميت خواه ندارد بلکه همزمان خويش را از تجربه ی ساير هم بندانش نيز متمايز می سازد، چه اينان به گروه های مخالف با او تعلق داشته باشند و چه به گروه سياسی خود او. اين که در حال حاضر در جامعه ما خاطرات برخی از زندانيان به يکی از بسترهای مهم رشد و بروز فرديت و فردبنيادی تبديل شده است نکته ای قابل تامل است. در اين خاطره نويسی ها ديگر تجربه ی فردی زندانی به پيکار با گفتمان رسمی و ايدئولوژيک بر نمی خيزد بلکه تنها و به سادگی آن را ناموجه، پوچ و فاقد معنا می سازد. يکی از مهم ترين پی آمدهای چرخش توجه جمع از ارزش های ايدئولوژيک به سمت مصائب و رنج های فردی و شخصی تغييری است که چنين چرخشی در پارادايم "قهرمان" پديد می آورد. پارادايم "قهرمان و ضد-قهرمان" (که در ابتدا حاکمان و متاسفانه به پيروی از ايشان حتی نيروهای مخالف نيز بر آن نام تواب گذاشتند) تا زمانی کاربرد دارد که توافقی ضمنی ميان صاحبان قدرت و مخالفانش بر سر آن وجود داشته باشد. در حالی که يکی از مهم ترين پيامدهای بيان تجربه ی فردی از طريق نقل خاطرات زندان، تبديل پارادايم "قهرمان" به پارادايم "قربانی" است. تغيير چنين پارادايمی در جامعه ما دلايل ديگری نيز دارد که در اين جا فرصت طرح آن ها نيست. مهم ترين نکته اما در اين جا اين است که به ميزانی که چنين تغييری در برداشت عموم و نيروهای اجتماعی صورت بپذيرد، سياست به اصطلاح تواب سازی حاکمان نيز همزمان به تدريج بی اثر می شود. در چنين وضعی حاکمان ديگر نمی توانند مطابق گذشته به سياست خود مبنی بر به حرف آوردن زندانی، نادم ساختن او و اجرای اعترافات علنی و نمايشی ادامه دهند. اگر در گذشته قهرمان صحنه ی کارزار و در نهايت انعکاسی از صحت و يا عدم صحت ارزش های گروه بود که خود را در آثاری که شکنجه بر پيکر فرد باقی می گذاشت نشان می داد، ظهور پديده ی قربانی در فضای عمومی، در واقع فرد را به مثابه يک ارزش در مقابل ارزش های مورد دفاع جمع قرار می دهد.
رضا کاظم زاده در انتهای بحث خود می گويد: "از نگاه من يکی از مهم ترين جنبه های کتاب فراموشم مکن در اين نکته نهفته است." ۱) يا زندانی به قصد حفظ هويت گذشته اش مجبور است مرزی قاطع و عبور ناپذير ميان آن چه هست با آن چه می نماياند در درون خود برقرار سازد. (به رمان "بازيگر شطرنج" اثر استفان زوايگ مراجعه کنيد) ۲) يا اين که "من" زندانی در اثر ناکارآمدی و عدم پايداری مکانيسم های دفاعی روان در هم می شکنند و درنتيجه کارگزاران شکنجه به هدف خود دال بر تاثيرگذاری عميق بر هويت فرد دست می يابند. (مورد توابان) ۱) "اولين نکته اين که در چنين نگاهی هويت امری قائم به ذات و استوار بر خود تلقی می شود که فرد می تواند تنها به خواست خود و با به کارگيری آموزه های ايدئولوژيک آن را از اساس و در ذاتش متحول کند. بدين ترتيب همان طور که پيشتر گفتم از چنين ايده ای همزمان تصور "قهرمان" و همزادش "ضد-قهرمان" نيز زاده می شود. انسانی که هويت خود را تماما از نو بيافريند و سپس آن را بر درون خويش استوار سازد، طبيعتا می تواند در برابر تمامی عوامل بيرونی که قصد دخل و تصرف در آن را داشته باشند ايستادگی کند. به همين ترتيب انقلابی ای که زير شکنجه می شکند، يا به قصد خود چنين تصميمی گرفته (که در اين صورت "خائن" تلقی می شود) و يا اين که در کار خودسازی انقلابی و ساخت هويت جديدش جديت لازم و کافی را به کار نگرفته است. در هر دو حالت مقصر اصلی خود او می باشد و کارگزاران شکنجه تنها نقشی درجه دو می يابند. در واقع مقاومت به مهم ترين معيار درستی و حقانيت ايدئولوژی درمی آيد. قهرمان که در ابتدا خود زاده ی ايدئولوژی بود، پس از تولدش، رسالت اثبات حقانيت آن ايدئولوژی را از طريق به کارگيری خشونت (مبارزه ی قهرآميز) و يا مقاومت در برابر خشونت (به ويژه خشونت) برعهده گرفت. ۲) نکته مهم ديگر اين است که برای ساخت اين هويت انقلابی، گسست کامل از فرهنگ موجود (که تحت عنوان واپس گرا يا غرب زده متهم می شود) ضرورت دارد. در اين حالت ايدئولوژی بر جای فرهنگ می نشيند و فرآيندهای فرهنگ زدايی به بخشی مهم از تکنيک های ساخت و پرداخت هويت انقلابی درمی آيد. بدين ترتيب "خودسازی انقلابی" اسلام گرايان انقلابی اين دوره را بايد در پرتوی مفهوم "فرهنگ زدايی" بازخوانی کرد. ۳) نکته سومی که در تفکر اسلام گرايان به مثابه مهم ترين ابزار برای ساخت و سپس حفظ هويت و روحيه ی انقلابی نقشی مهم ايفا می کرد، به موضوع خشونت مربوط می شد. بدين معنا که در کادر فرآيند فرهنگ زدايی که بر گسستی دو جانبه از دو فرهنگ (يکی بومی و ديگری متاثر از غرب) استوار بود، مهم ترين ابزار برای ساخت هويت انقلابی، اعمال خشونت بود. در اين دوره ايدئولوژی اسلام گرايی در افراطی ترين شکلش خشونت را تحت عنوان مفاهيمی هم چون "قهر و کينه ی انقلابی" تئوريزه کرد و نمونه ی آرمانی (ايده آل-تيپ) آن را در مفهوم شهادت (به ويژه در بازخوانی روايت امام حسين) متحقق ساخت. در اين شرايط، هم به کارگيری قهر به مثابه مهم ترين روش مبارزه و هم قربانی قهر حاکمان واقع شدن، هر دو از اهميت ويژه ای در ايدئولوژی اسلامگرايان برخوردار بود. به کارگيری قهر فرد را به مبارزی انقلابی تبديل می کرد و مورد قهر حکومت واقع گشتن او را تا مرتبه ی قهرمان که برترين مرحله اش شهادت بود، بالا می کشيد.

[گزارش اختر قاسمی از اين مراسم را با کليک اين جا بخوانيد]

[سخنرانی دکتر ماشاالله آجودانی در همين مراسم. کليک کنيد]

مکانيسم پيچيده شکنجه جنسی، گفتگوی مهيندخت مصباح با رضا کاظم زاده، دويچه وله

جمعه 13 شهريور 1388


شکنجه‌ی زندانی برای دستيابی به "راز" او، روشی مرسوم در بازداشت‌گاه ‌هاست. تجاوز جنسی به زندانی اما "راز"ی است که گاه، قربانی و متجاوز هر دو بر مکتوم ماندن‌اش می‌کوشند. دليل چيست و درمان کدام است؟ گفتگو با رضا کاظم‌زاده.

رضا کاظم‌زاده، روان‌درمانگر و پژوهشگر مسائل اجتماعی از همکاران موسسه‌ای در شهر بروکسل است که به روان ‌درمانی پناهندگان و شکنجه‌شدگان می‌پردازد.

دويچه وله: رسانه‌ای شدن بحث تجاوز در بازداشتگاه‌های ايران و همدردی افکار عمومی با قربانيان تجاوز جنسی، کمکی به شکستن تابوهای فرهنگی در اين موارد می‌کند؟
رضا کاظم‌زاده:
مسلما. قربانی تجاوز برای صحبت کردن در باره شکنجه‌ای که به او اعمال شده، نياز به فضای امن دارد. عمومی شدن اين بحث‌، کمک می‌کند که قربانی احساس اعتماد بيشتری برای صحبت کردن پيدا کند. توجه و حساسيت افکار عمومی در عين حال، زمينه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پيشگيری از چنين آزاری را هم فراهم می‌سازد.

خط تمايز تجاوز جنسی با ساير آزارهايی که نسبت به زندانی اعمال می‌شوند، در چيست؟
تجاوز يا آزار جنسی يکی از انواع شکنجه است. در شکنجه‌ی غيرجنسی، شلاق می‌زنند، اعدام نمايشی می‌کنند، گرسنگی می‌دهند، زندانی را تنها می‌گذارند و غيره. اما تجاوز جنسی، شکنجه‌ای است که مربوط به تابوهای فرهنگی می‌شود. با تجاوز جنسی، يکسری قراردادهای فرهنگی و اخلاقی مرسوم زيرپا گذاشته می‌شود. مکانيسم فشار تجاوز جنسی بسيار پيچيده‌تر از ساير آزارهاست و چون با تابوهای فرهنگی سر و کار دارد، به راحتی قابل بازگو کردن نيست.

چرا تجاوز جنسی، در مقايسه با شکنجه‌های ديگر، شديدتر ارزشيابی می‌شود؟ مثلا آيا روندی که منجر به اعتراف‌گيری می‌شود، شدت کمتری دارد؟
تفاوت‌ها در هدف است. از زندانی اعتراف گرفته می‌شود تا با نمايش آن، در رابطه فرد با گروهش اختلال ايجاد کرده يا او را در ميان آن گروه منزوی و بی‌مقدار کنند. اما تجاوز، با مسائل جنسی مربوط است که کاملا خصوصی است و وقتی علنی شود، ايجاد شرم می‌کند. با تابوهای فرهنگی مربوط است. بازجو مانند اعترافات، تجاوز را علنی نمی‌کند، بلکه آن را چون رازی بين خود و زندانی نگاه می‌دارد. پيچيدگی موضوع در اين است که فرد قربانی، در حالت ترس و نگرانی به سر می‌برد که مبادا اين راز برملا شود. از يک‌طرف احساس تحقير و از طرف ديگر احساس گناه می‌کند و چون نمی‌خواهد در باره اين وضع حرف بزند، از ديگران فاصله می‌گيرد.

به همان آغاز صحبت برمی‌گرديم. دامنه‌دار شدن بحث تجاوز، کمکی به افشای مکانيسم اين فشار نيست؟ در جامعه ما بيشتر از متجاوز، تجاوز شونده است که احساس شرم و گناه می‌کند.
چرا. در بحث اعتراف مهم اين است که ما از پارادايم قهرمان و ضد قهرمان بيرون بياييم و توقع نداشته باشيم که افراد درهر شرايطی عقايد خود را به جان خود يا خانواده‌شان ترجيح دهند. اين است که بايد همه جا اعلام شود اين حرف‌ها تحت شکنجه زده شده و اعتباری ندارد.
در مورد مسائل جنسی موضوع فرق می‌کند. صحبت کردن در باره تجاوز و ياد کردن از فرد به عنوان قربانی، کمک می‌کند که او بتواند دوباره با محيط ارتباط سالم برقرار کند و از انزوا و احساس گناه دور شود.

تفاوت عوارض شکنجه‌های غيرجنسی با آزار جنسی چيست؟
تفاوت تجاوز با شکنجه‌های ديگر اينست که شلاق خوردن و گرسنگی کشيدن و تنهايی زندانی با آزاد شدن، قطع می‌شود اما حقارت و شرم و درد ناشی از تجاوز با اتمام دوران زندان پايان نمی‌گيرد. فرد مورد تجاوز قرار گرفته، مدت‌‌ها با بدن خود و مناسبات جنسی دچار مشکل می‌شود. سردمزاجی در زنان يا ناتوانی جنسی در مردان از جمله اين مشکلات هستند. مردان زندانی که به آنها تجاوز جنسی مکرر در پريودهای طولانی شده، ديگر تمايل نسبت به جنس مخالف را از دست می‌دهند و احساس می‌کنند هويت جنس‌شان دستخوش تغيير شده است.
برای درمان عوارضی که بر شمرديد، چه توصيه‌ای به قربانيان می‌توان کرد؟
شيوه‌های مختلفی هست. يکی از شايع‌ترين آنها روان درمانی است. اساسا شکنجه در يک رابطه اعمال می‌شود. يعنی فرد قربانی در رابطه با انسان ديگری، جراحت‌ها و ناراحتی‌هايی را متحمل می‌شود. در نتيجه، درمان نيز بايد در يک رابطه آغاز شود. مشکلی که از طريق رابطه ايجاد می‌شود، بايد در خلال رابطه معالجه شود. وجود "ديگری" برای اين افراد خيلی مهم است. منظور تنها روانشناس يا روانپزشک نيست، فردی از خانواده نيز می‌تواند همراهی کند
بايد به خانواده‌ها آگاهی داد. خانواده‌ها بارها از من پرسيده اند در باره شکنجه و تجاوز بايد حرف زد يا نه؟ بسياری فکر می‌کنند بهتر است سکوت کنند، در حاليکه‌ سکوت، انزوا و فراموشی و احساس تنهايی فرد قربانی را تشديد می‌کند.

قربانی را چگونه بايد آماده درمان کرد؟
نبايد در هر حالتی قربانی را به حرف زدن مجبور کرد. قربانی تنها در شرايطی که به طرف صحبت اعتماد کند، به زبان می‌آيد. مرکزی که من در آن کار می‌کنم، علاوه بر درمان دونفره، درمان گروهی هم دارد. يعنی افراد آسيب‌ديده با يکديگر فعاليت‌های فرهنگی و ورزشی مشترکی انجام می‌دهند. مهم اين است که فرد اجتماعی شود و با دنيای بيرون، رابطه دوباره پيدا کند.

آيا فراگير شدن بحث تجاوز و آزار زندانی در ايران، موجب شده که برخی بيماران شما راحت‌‌تر در باره تجربه‌های خود صحبت کنند؟
من واکنش‌های متفاوتی ديده‌ام. برخی هستند که سال‌ها در اين مورد حرف نزده‌اند و نياز به روند طولانی برای شکستن سکوت دارند. تاثيری که من ديدم، اين است که بخشی از مراجعان من دوباره ناراحت و منقلب شده‌اند، کابوس‌ها و دردهای بدنی آنها شروع شده و احساس گناه می‌کنند. کسانی هستند که می‌گويند چرا ما در ايران نيستيم که کمکی بکنيم.
بازگشت به گذشته، مشکلات زيادی برای مريض‌های من داشته، اما انرژی‌های مثبتی را هم آزاد کرده است. من کسی را داشتم که حدود ۲۰ سال با هيچکس در باره دوران زندان و آزارهايی که ديده بود، صحبت نکرده بود. رويدادهای اخير موجب شد که او رفته رفته شروع کرد با اطرافيان خود در باره تجربه‌هايش حرف زدن و اين برايش خيلی مثبت بود. عواطف و احساسات عميقا سرکوب شده در اين افراد زنده شده‌‌اند.

در بررسی اين مسئله يا تشويق ديگران به صحبت، تا کجا بايد پيش رفت؟ کسانی می‌گويند در تشريح خشونت‌های رايج نبايد زياد وارد جزييات شد، زيرا همين خودش ممکن است خشونت‌آفرين باشد.
اين درست است که واداشتن قربانی به گفتن همه جزييات، فشار زيادی بر اوست. اما وقتی واقعيت‌ها نوشته و شرح داده شد، نگاه موشکافانه به آن در همه جنبه‌ها مهم است. من که کار درمانی می‌کنم، بايد در باره درمان بنويسم، خبرنگاران بايد گزارش‌ها را طرح کنند و نويسنده با قلم و تخيل خود، زندگی و ماجرايی را بازسازی ‌کند.
هدف شکنجه‌گر اينست که رازی را از درون زندانی بيرون بکشد. اما با تجاوز، همزمان راز ديگری به زندانی می‌دهد. اين راز، فشار و آزاری است که به او وارد کرده ولی گفتنی نيست. هرگونه اطلاع رسانی در باره شکنجه و تجاوز، کمکی است به افشای اين راز که قرار بوده تنها بين زندانی و زندانبان بماند. برملا کردن اين راز خود بخود مکانيسم تجاوز و آزار جنسی را دچار اختلال می‌کند.

مصاحبه‌گر: مهيندخت مصباح
تحريريه: کيواندخت قهاری

جامعه مدنی در مظان اتهام: نگاهی به دور جدید اعترافات علنی


رضا کاظم زاده

اين مطلب بخش نخست مجموعه ای سه قسمتی است که در آن رضا کاظم زاده، به تحليل دور جديد اعترافات علنی پرداخته است. رضا کاظم زاده روان‌شناس بالينی و فارغ‌ا‌لتحصيل دانشگاه آزاد بروکسل است. او هم‌چنين علاوه بر مطالعه و تحقيق در زمينه شکنجه، اعتراف گيری و پديده تواب سازی در ايران، در يک مرکز روان درمانی برای قربانيان شکنجه کار می کند.

مقدمه

برای بررسی نگاه حاکمان فعلی به رويدادهای اخير و همينطور دور جديد اعترافات علنی، در اين مقاله تنها به تحليل جلسه اول اين محاکمات که در روز شنبه اول اوت ۲۰۰۹ برگزار شد ميپردازم چرا که بسيار روشنتر از جلسات بعدی، مقاصد و انتظارات ايشان را در حال حاضر از برگزاری چنين نمايشاتی عيان ميکند. در اين اولين جلسه ی محاکمه بازداشت شدگان اخير، نکاتی جلب توجه ميکند که تامل بر سر آنها ميتواند ما را در فهم نگاه حاکمان فعلی و احتمالا پروژه های آتی آنها ياری رساند.

من بحث خود را در سه بخش تنظيم کرده ام. در بخش اول به کادر، فرم کلی و نحوه ی صحنه آرايی دادگاه ميپردازم، در بخش دوم متن کيفر خواست معاون دادستانی را مورد بررسی قرار ميدهم و در قسمت پايانی نظری به سخنان برخی از متهمين در دادگاه و يا در مصاحبه های مطبوعاتی پس از آن خواهم انداخت.

در تمامی رژيمهای تماميت خواه که نظام جمهوری اسلامی از نوع ناقص و ناتمام آن به شمار می آيد، تفاوتی اساسی ميان سياستمداران شناخته شده ی آن نظام با نيروهای امنيتی اش وجود دارد. در اين نظامها غالبا انجام “کارهای کثيف” برعهده ی ارگانهای امنيتی است. اگر ايدئولوژی رسمی حکومت در زبان سياست مدارانش اغلب يکدست، نامتغيير و گاه حتی شديدا خشک و انعطاف ناپذير به نظر می آيد، نيروهای امنيتی ايشان درست برعکس نگاهی تماما عملگرايانه به مسائل جاری و حتی خود مقوله ی ايدئولوژی دارند.

نحوه ی برگزاری اعترافات علنی در صحن دادگاه ظاهرا اينبار تماما توسط اين نيروها طراحی شده و به همين دليل نيز بيش از گذشته از خصوصيت انعطاف پذيری و سياست طراحی گام به گام برخوردار بوده است. معمولا سازمانهای اطلاعاتی تلاش ميکنند تا خود را به طور مستمر با رويدادهای اجتماعی، بين المللی و همينطور نحوه ی آرايش نيروهای مخالف تطبيق دهند. در کادر چنين رويکردی، بهترين و موثرترين سياست در واقع نداشتن سياستی روشن، قابل شناسايی و بويژه قابل پيش بينی است. با اتخاذ اين روش در حقيقت ميکوشند تا به شکلی موثرتر در برابر رويدادهای حساب نشده ی آتی که سياستهای مرحله ای و زمان بندی شده شان در جامعه ايجاد ميکند واکنش نشان دهند و تا حد امکان آنها را کنترل کنند و يا مسيرشان را تغيير دهند.

بدين ترتيب اينان قبل از وارد عمل شدن در ابتدا چند گزينه را به طرق گوناگون در سطح جامعه مطرح ميکنند، در گام بعدی و متناسب با واکنشهای نيروهای مختلف و حاضر در صحنه يکی از آنها را برميگزينند و سپس به همين منوال مسير خود را به مرور می يابند و ادامه ميدهند. به عنوان نمونه در اين سری اعترافات علنی که در غالب دادگاه های اخير طراحی شده است، در ابتدا از وجود چنين اعترافاتی خبر دادند و سپس در مرحله ی بعدی برخی از نمايندگانشان در مجلس خواهان پخش هر چه سريعتر آنها از رسانه های رسمی شدند. با اين حال و همزمان با اين اظهار نظرها، يکی از وزيران کابينه ی رئيس جمهور فعلی اعلام ميکند که پخش سراسری اعترافات در شرايط فعلی مطلوب نيست و دست آخر نيز هيچکدام از اين دو گزينه را انتخاب نميکنند و روش سومی را در پيش ميگيرند: پخش سراسری دادگاه “اغتشاش گران حوادث اخير”. از اين زاويه دادگاهای اخير را ميتوان هم برپايی اعترافات علنی تلقی کرد و هم نکرد.

از يک سو ما ديگر شاهد ضبط و پخش تلويزيونی و برنامه ريزی شده ی مصاحبه هايی که هدفشان به طور واضح و روشن پخش اعترافات افراد و شرح مبسوط تخلفات ايشان است نيستيم بلکه با دادگاهی روبروييم که در آن سيستم قضايی (يعنی تنها ارگانی که رسما و بر اساس قانون اساسی قوه ای مستقل و بی طرف به شمار می آيد) با حضور دادستان، قاضی، متهم و در اين دو دادگاه آخر حتی وکيل مدافعه، سعی دارد تا از “حقايق پشت پرده ی اغتشاشات اخير” پرده بردارد. در اين حالت قاعدتا “برملا شدن حقيقت” ديگر نبايد امری پيشاپيش روشن که دست اندرکاران پشت پرده اش جزئيات آن را مو به مو ميدانند تصور شود بلکه ظاهرا فرآيندی است که به مرور بايد به روشن شدن تمامی نقاط مبهم و تاريک واقعيت (مثل هر نوع دادگاه ديگری) بينجامد. تغيير دادن شکل ظاهر اعترافات و پنهان کردن آن در درون سيستم قضايی که بر اساس نص صريح قانون اساسی قوه ای جانبدار نميباشد، بيشترين تلاشی است که برگزارکنندگان دادگاهای اخير از خود نشان داده اند.

از سوی ديگر اما برگزاری دادگاه های اين چنينی را ميتوان شکل جديدی از اعترافات علنی قلمداد کرد چرا که : ۱) نظام قضايی در جمهوری اسلامی در عمل و از همان ابتدا تا به امروز قوه ای جانبدار بوده و هست، ۲) متهمين از شرايط متعارف و لازم برای دفاع از خود و حتی داشتن يا انتخاب وکيل محروم بوده اند، ۳) و از همه مهمتر دفاعيات متهمين به طور واضح و با توجه به خود متن کيفرخواست در درجه ی اول بر اساس اعترافات دسته جمعی و استثنا ناپذير ايشان نهاده شده است.

با اين حال در اين دوره ما همزمان شاهد اين امر نيز هستيم که ظاهرا بسياری از مقامات مهم کشوری (که آخرينشان يکی از مشاوران درجه اول آقای احمدی نژاد بود) ديگر از بکار بردن واژه ی “اعتراف” احتراز ميکنند و به جای آن ترجيح ميدهند تا از “افشاگری” متهمين سخن بگويند. ظاهرا در اين دوره ما وارد مرحله ای شده ايم که در آن تمام آحاد گوناگون جامعه، از شخص رئيس جمهور (بويژه در مناظره های رياست جمهوری) گرفته تا دادستان و قاضی و متهم و “جاسوس اسرائيل و امريکا” و غيره، همگی يک صدا به “افشاگری” ميپردازند. تغيير تبليغاتی “اعترافات” به “افشاگری” هميشه يکی از ترفندهای مهم نظامهای اطلاعاتی در کشورهايی مانند ايران، چين، کره ی شمالی و غيره ميباشد که در جايی ديگر مفصلتر به آن خواهم پرداخت.

صحنه پردازی

دادگاه علنی روز شنبه يکم اوت ۲۰۰۹، به ترتيبی که توسط رسانه های خبری جمهوری اسلامی منعکس شد، پيش از آنکه محکمه ای عادی و مطابق با قوانين موجود باشد، شکل جديدی بود از اعترافات علنی. در تاريخ سی ساله ی جمهوری اسلامی نحوه ی صحنه آرايی اعترافات مخالفان شکلهای گوناگونی به خود گرفته است که براساس اهداف و نحوه ی اعترافگيری ميتوان آن را به سه دوره تقسيم کرد.

الف) دوره ی اول: پارادايم ايدئولوژی

شروع دوره ی اول را ميتوان با آغاز دهه ی شصت همزمان پنداشت. در اين دوره رژيم با اعمال شکنجه در زندانها در مجموع دو هدف عمده را دنبال ميکرد:
بدست آوری هرچه سريعتر اطلاعات مورد نياز جهت رخنه کردن و ضربه زدن به تشکيلات مخفی سازمانهای سياسی که به پيکار قهرآميز با او روی آورده بودند. از يک سو استفاده از انواع و اقسام روشهايی که موجب دردهای شديد جسمانی ميگشت و از سوی ديگر برقراری جو رعب و وحشت به طور پيوسته و در شديدترين اشکالش، مهمترين راه کارهای بازجويان برای کسب سريع اطلاعات بود.

پس از اين دوره ی فشار شديد و بی وقفه، هنگامی که بازجويان ظاهرا به اين نتيجه ميرسيدند که زندانی ديگر اطلاعات به روز و قابل ارزشی در اختيار ندارد، ايجاد تغيير در هويت فردی به هدف اصلی اعمال خشونت سازمان يافته تبديل ميگشت. برای دست يابی به چنين هدفی که ضمنا به وقت بيشتری نيز احتياج داشت، بکارگيری شکنجه ی روانی يا “شکنجه ی سفيد” نقش اول را بازی ميکرد. شيوه ها، نتايج و اهداف شکنجه ی سفيد را بايد درون مجموعه ی آنچه امروز “سياست تواب سازی” در آن دوره ميناميم فهميد. در عمل و در اکثر مواقع، بازجويان هر دو هدف را همزمان تعقيب ميکردند هرچند بنا به شرايط يکی از آنها ميتوانست از اولويت بيشتری برخوردار باشد.

در مورد اول، شکنجه به دلايل سياسی و برای حفظ و تثبيت قدرت سياسی انجام ميشد در حالی که در مورد سياست تواب سازی، اعمال شکنجه را تنها در چارچوب ايدئولوژی ای که به آن سمت و سو داده بود ميتوان فهميد. در اين حالت دوم، هدف ديگر نه گرفتن اطلاعات و يا حتی برپايی اعترافات علنی بلکه تغيير کيفی و راديکال کل نظام فکری و شخصيت انسانی فرد بود. از اين رو بود که يکی از معروفترين مديران زندان در آن دوره (اسدالله لاجوردی) زندانهای جمهوری اسلامی را “دانشگاههای آدم سازی” ميناميد. بدين ترتيب شکنجه به ابزاری در خدمت ايدئولوژی درآمد و تلاش می نمود تا حقانيت و درستی چنين ايدئولوژی ای را به اثبات برساند. در اين حالت شکنجه هم نتيجه و هم ابزاری برای به نمايش درآوردن مشروعيت ايدئولوژی تلقی ميشد.

برای آن که يک نظام سياسی بتواند در برخورد با مخالفينش از شکنجه به شيوه ای علنی و مکرر استفاده کند، ميبايد که از پيش خشونت را به ارزشی مطلق تبديل کرده برای آن نوعی قداست و کرامت قائل باشد. اعمال خشونت انقلابی چه پيش و چه پس از انقلاب اسلامی، يکی از مختصات اصلی ايدئولوژی اسلامگرايان محسوب ميگشت. خشونت با دو مفهوم “جهاد” و “شهادت” به صورت مفهوم مرکزی و بنيادی ايدئولوژی اسلام گرايان انقلابی درآمد. از يک سو مفهوم “جهاد” راه را برای توجيه اعمال خشونت به دشمن باز ميکرد، و از سوی ديگر “شهادت”، خشونت بر فرد رفته را نه تنها متعالی ميساخت بلکه حتی او را به استقبال و جستجوی آن ميفرستاد. بدين ترتيب خشونت علاوه بر استفاده ای که از آن در صحنه ی سياست به عمل می آمد به يکی از مهمترين راه کارها برای ساخت انسانی نوين و هويتی جديد تبديل گشت. پس از انقلاب، انسان نوين اسلامی در فرآيندی که خشونت همچنان عنصر اصلی و سازنده ی آن به شمار می آمد در دو چهره ی ظاهرا متفاوت “بسيجی” (نماد خشونت خود آزارانه) و “تواب” (قربانی خشونت دگرآزارانه) پا به عرصه ی جهان نهاد. بسيجی و تواب در واقع دو روی يک سکه، يعنی پروژه ی انسان سازی نظام جمهوری اسلامی، هستند.[۱] در ايدئولوژی اسلام گرايان انقلابی، خشونت در فرآيند شکلگيری هويت اين دو نمونه ی آرمان اسلامی، نقشی درجه اول برعهده داشته و دارد و به همين دليل نيز اعمال شکنجه در درون زندانها نه به طور مخفی بلکه اغلب توسط حکم مستقيم حاکمان شرع انجام ميشد.

در حقيقت ميتوان گفت خشونتی که در پيش از انقلاب توسط انقلابيان اسلام گرا در قالب “فلسفه ی شهادت امام حسين” و يا “خودسازی انقلابی” (که همان اعمال خشونت خودآزارانه بود) تئوريزه شده و پالايش يافته بود، پس از انقلاب در عمل با کتک زدن مخالفان در خيابان، اعمال شکنجه در زندانها و کشتن آنها در دادگاههای چند دقيقه ای تحقق يافت.

بدين ترتيب ميتوان چنين نتيجه گرفت که در اين دوره اعمال خشونت در تمامی شکلهای گوناگونش، در قالب تفکری ايدئولوژيک که هم دين محور بود و هم انقلابی، توجيه ميشد و به همين جهت نيز سعی چندانی از جانب حاکمان برای پنهان ساختن آن صورت نميگرفت. البته به اين نکته نيز همزمان بايد توجه داشت که در اغلب تئوريهای انقلابی مخالفان رژيم در اين دوره نيز که به جنگ قهرآميز با حکومت روی آورده بودند، خشونت ايدئولوژيک رنگ و بويی روشن و صريح از تقدس با خود داشت.

در دهه ی شصت در کنار سياست تواب سازی که در درجه نخست فرد زندانی را در مرکز توجه قرار داده بود، ما شاهد يکسری مصاحبه های تلويزيونی و پخش سراسری آنها از طريق رسانه های رسمی نيز بوديم. در اين اعترافات و برخلاف سياست تواب سازی، هدف اصلی نه فرد بلکه گروه اجتماعی-سياسی او بود. در اين دست از اعترافات علنی در درجه ی نخست ايدئولوژی گروه و سپس خط مشی سياسی آن بود که مورد حمله قرار ميگرفت. اگر شکنجه در سياست تواب سازی ميبايست به متحول شدن فرد و تغيير ماهيت درونی او بينجامد (تغيير ايدئولوژی فردی)، در مصاحبه های تلويزيونی از همان شکنجه برای وادار ساختن فرد به افشای “اسرار” درونی گروه سياسی اش استفاده ميشد. در مورد اول هدف تغيير ايدئولوژی در فرد بود و در حالت دوم افشا و بی اعتبار کردن همان ايدئولوژی اما در سطح گروه های اجتماعی-سياسی افراد. در انتهای مصاحبه های تلويزيونی در اين دوره و در اکثر موارد سرچشمه و دليل اصلی انحرافات فرد و همينطور سازمان سياسی اش، “انحراف ايدئولوژيک” معرفی ميشد.

از اين منظر ميتوان ايدئولوژی را، چه در غالب سياست تواب سازی و چه در چارچوب مصاحبه های تلويزيونی، پارادايم حاکم بر سياست نظام در برخورد با مخالفانش در اين دوران دانست. پارادايمی که در خصوصيات بنيادی و پی آمدهای عملی اش همزمان نوعی نزديکی ميان حاکمان و مخالفانش (که در مقابل ايدئولوژی حاکمان از ايدئولوژی ديگری پيروی ميکردند) پديد آورده بود.

ب) دوره ی دوم: پارادايم امنيت

از ابتدای دهه ی هفتاد به مرور ما وارد مرحله ی تازه ای از اعترافات علنی در جمهوری اسلامی ميشويم. در اين دوره بويژه گفتمان ايدئولوژيک با گذشت زمان روز به روز کمرنگ تر شده و در نتيجه از بکارگيری واژه هايی مانند “محارب با خدا”، “مفسد فی الارض” و غيره نيز که در گذشته به مثابه اتهام اصلی مخالفان شمرده ميشد، فاصله گرفته شد. کمرنگتر شدن گفتمان ايدئولوژيک به مثابه گفتمان حاکم (هم در ميان حاکمان و هم در ميان خيل گسترده ای از مخالفان)، بطور منطقی با کنار گذاشتن تدريجی سياست تواب سازی در درون زندانها همراه بود. در واقع وجود “پروژه های انسان سازی” در يک نظام استبدادی بطور مستقيم به وجود و اهميت ايدئولوژی در گفتمان رسمی آن نظام بستگی دارد.[۲]

پخش سراسری اعترافات هاله اسفندياری، يحيی کيان تاجبخش و رامين جهانبگلو در اين دوره را که در تير ماه سال ۱۳۸۸ از تلويزيون سراسری ايران پخش شد ميتوان به مثابه نمونه هايی که گذار از مرحله ی اول به مرحله ی دوم را به نمايش ميگذارند مورد مطالعه قرار داد. در اين مصاحبه ها که اغلب در فضايی کاملا متضاد با گذشته انجام ميگرفت، ديگر افراد از اعتقادات و بويژه ايدئولوژی خود در گذشته سخن نميگفتند، به شرايطشان در زندان (گفتگو با بازجو و دلايل تغيير و تحولشان در آن شرايط) اشاره نميکردند و مهمتر از همه بازگشت مجدد خود را به دامن اسلام دليل اصلی باز شدن چشمان و سخنان امروزشان معرفی نميکردند. در اين دوره حتی ابراز و يا اصرار بر ندامت و همچنين تقاضای بخشش کمتر به چشم ميخورد.

فضای اعترافات و نحوه ی صحنه پردازی در اين دوران نيز تفاوتی چشمگير با گذشته پيدا کرد. برخلاف دهه ی شصت که در آن اعترافات علنی اغلب توسط بازجويان، حاکمان شرع و يا مديران زندانها و در فضايی خالی و دهشت انگيز که به طور مدام محيط زندان را به ذهن متبادر ميکرد صحنه گردانی ميشد، در اين دوره با دقت و وسواس بسيار تلاش ميکردند تا صحنه ی اعترافات به مصاحبه های ژورناليستی و در فضايی امن (شبيه به محيط زندگی خصوصی) تبديل شود.

در اين حالت فضای مصاحبه ها ديگر نه انعکاس شرايط دشوار حبس بود و نه قصد داشت تا حس وحشت را در بيننده تشديد کند. هدف ديگر نه به نمايش گذاشتن پروژه انسان سازی (تواب) بود و نه اثبات برتری ايدئولوژی اسلامی، بلکه درست برعکس کوشش ميشد تا تغيير در گفتمان فرد هر چه کمتر به شرايط زندان پيوند داده شود.

در مقابل فضای اعترافات علنی در دهه ی شصت که بر توليد حس وحشت در بيننده تاکيد داشت، در اين دوره ظاهرا هدف برگزارکنندگان چنين نمايشهايی، ايجاد احساس امنيت بود. به منظور تشديد چنين حسی بود که ديگر در اين مصاحبه ها از سئوال و جوابهای بازجومآبانه، مصاحبه های دسته جمعی، اشاره به زندان، جرم و اتهام، ابراز ندامت و تکرار گفتمان ايدئولوژيک رسمی خبری نبود. در دوره ی اول رياست جمهوری احمدی نژاد موضوع امنيت به کادر اصلی بسياری از اقدامات دولت در عرصه های مختلف تبديل شد.

با اين حال اعمال خشونت در اين دوره نيز همچون گذشته مهمترين روش حکومت برای حل مشکلات جامعه تلقی ميشد. استفاده ی راهبردی از خشونت را ميتوان در روابط ديپلماتيک دولت با کشورهای غربی بر سر مسئله ی انرژی اتمی، در “طرح امنيت اجتماعی” برای حل مشکل “نا امنی” در جامعه و در برخورد با مخالفان (که در اين دوره بويژه از روزنامه نگاران، وبلاگ نويسان و روشنفکران معترض و يا دگرانديش شکل گرفته بودند) به خوبی مشاهده نمود.

با اين تفاوت مهم که در اين دوره اعمال خشونت جنبه ی نمايشی پيدا کرد و از درون زندانها به ميدانهای شهر (اعدامهای علنی در فضای عمومی، دور گرداندن “اشرار” در شهر، برخورد با کسانی که با نحوه ی پوشش شان اين بار نه به “بد حجابی” بلکه به بر هم زدن “امنيت اجتماعی” متهم ميشدند و غيره) منتقل شد. اگر در گذشته کار توجيه و حتی تقدس بخشيدن به خشونت، در درجه ی اول برعهده ی ايدئولوژی انقلابی حاکمان (در قالب “فلسفه ی مبارزه و شهادت” در شيعه) نهاده شده بود، در اين دوره خشونت در درجه نخست به ابزاری سياسی مبدل شد که حاکمان از آن ظاهرا برای ايجاد و حفظ امنيت شهروندان استفاده ميکردند. در واقع تبديل اعمال خشونت به امری نمايشی در ملا عام، تلاش جديدی بود برای مشروعيت دادن دوباره به خشونت و در صحنه نگاه داشتن آن در پهنه ی عمومی به مثابه ابزاری ضروری و اجتناب ناپذير. بنابراين در اين دوره ما همزمان شاهد دگرديسی مفهوم خشونت از امری تماما ايدئولوژيک به ابزاری در درجه ی نخست سياسی (جهت حفظ يا برقراری امنيت بين المللی، امنيت داخلی و همينطور امنيت شهروندان) بوديم که مشروعيت خود را از به نمايش گذاشتن توانايی هايش در برقراری امنيت در بخشهای گوناگون حيات اجتماعی کسب ميکرد.

بدين ترتيب در اين دوره پارادايم اصلی نظام، چه در برگزاری اعترافات علنی و چه برای مشروعيت بخشيدن به شکلهای گوناگون خشونت در حل معضلات اصلی دولت و جامعه را ميتوان پارادايم امنيت ناميد.

ج) دوره سوم: پارادايم قانون

در دوره ی اول و تا حدود زيادی در دوره ی دوم، اعترافات به شکلی علنی پخش ميشد در حالی که محاکمه افراد در دادگاه اغلب به صورت غير علنی برگزار ميشد و گاه حتی رسانه های رسمی از حق شرکت در آنها محروم بودند. در حقيقت در آن دو دوره دادگاه بيشتر حکم صحنه ی تسويه حساب خصوصی حاکمان با مخالفانش را پيدا کرده بود.

با اين حال در روز شنبه اول اوت، ما شاهد عکس اين داستان بوديم: حاکمان تا بحال از پخش اعترافات متهمين به سبک گذشته خودداری کرده اند در حالی که دادگاه متهمان جريانات اخير را (البته نه به شکل زنده ولی با ذکر جزئيات توسط رسانه های رسمی) به شکلی وسيع انعکاس ميدهند. ظاهرا تا اين لحظه پخش اعترافات را، چه به خاطر تاثيراتش در درون جامعه ايران و چه به خاطر انعکاسی که در خارج پيدا خواهد کرد، صلاح ندانسته اند يا اينکه در مرحله بندی های خود زمان ديگری برای آن در نظر گرفته اند.

در دهه ی شصت صحنه ی اصلی اعترافات علنی محيط زندان بود، در دوره ی بعدی در محيطی “امن” شبيه به فضای زندگی خصوصی و در کادر مصاحبه های ژورناليستی انجام گرفت و در اين دوره ی آخر که جلسه ی روز شنبه پيش درآمدی بر آن محسوب ميشود، اعترافات در صحن دادگاه انجام ميپذيرد.

در دور اول حاکمان قدرت سياسی و بويژه برتری ايدئولوژيک خويش را در برخورد با گروههای سياسی که آشکارا قصد سرنگونی او را داشتند به نمايش ميگذاشتند، در حالی که در دور دوم با واداشتن روشنفکران دگرانديش، روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان معترض به اعتراف، تلاش ميکرد تا از مقاصد پنهان و وطن فروشانه ی پشت پرده ی اين افراد خبر دهند. در اين دوره محور اصلی جرايم، اقدام بر عليه “امنيت کشور” بود و از وجه ايدئولوژيک اعترافات بسيار کاسته شده بود.

در دور سوم، تا آنجايی که از نحوه ی برگزاری دادگاه و اعترافات متهمين شناخته شده برمی آيد ميتوان چنين نتيجه گرفت که اين بار سعی دارند تا از يک سو وجاهت قانونی خود را در نگاه جهانيان به تماشا بگذارند و از سوی ديگر مخالفين خود را به آن سوی خط قرمز فعاليتهای قانونی پرتاب کنند.

از ابتدا تا به امروز، نظام جمهوری اسلامی برای توجيه سرکوب مخالفان خود از دو ابزار سود برده است: ايدئولوژی و سياست. متهمين يا به دليل مخالفت با اسلام (با اتهاماتی از قبيل “مفسد فی الارض” يا “محارب با خدا”) محاکمه ميشوند يا به دليل اقدام بر عليه حاکميت سياسی. به مرور و با فاصله گرفتن از سالهای اول انقلاب جنبه ی ايدئولوژيک اتهامات در بعد تبليغاتی اش روز به روز کم رنگ تر گشت در حالی که جنبه ی سياسی آنها افزايش يافت. چنين امری را از خلال کيفرخواست هايی که به تازگی توسط معاون دادستان در دادگاه قرائت شدند، ميتوان به روشنی دريافت. ما به جز در ابتدای متن کيفرخواست، ديگر نه اشاره ای مستقيم به اسلام و آيات قرآنی ميبينيم و نه از مخالفين با القابی مانند “محارب با خدا” و “مفسد فی الارض” نام برده ميشود.

در اين دور هيچکدام از متهمينی که در روز اول سخن گفتند به فاصله گرفتن خود از ايدئولوژی رسمی حاکميت اعتراف نکردند. حتی از تمايل صريح به براندازی حاکميت نيز حرفی در ميان نبود. اينان معترضانی معرفی شدند که پيش از دستگيری، حکومت را به نقض قانون و ارتکاب جرائم انتخاباتی متهم ميکردند و حالا در اعترافاتشان به ويژه از قانونمند بودن نظام از يک سو و قانون شکنی خود از سوی ديگر سخن ميگفتند. بدين ترتيب و تا به اينجا ميتوان چنين فرض گرفت که پارادايم اصلی و حاکم بر اعترافات کنونی، پارادايم قانون است. به همين خاطر است که اين بار محيط دادگاه (قانون مدارترين فضای موجود در يک نظام) به عنوان صحنه ی برگزاری اعترافات انتخاب شده است. اما برای روشن تر شدن ماهيت اين دوره ی جديد از اعترافات علنی نگاهی دقيقتر به متن کيفرخواست ضروری است. در بخش دوم اين مقاله، به بررسی موشکافانه ی اين متن خواهيم پرداخت.

رضا کاظم زاده

[۱] برای بحث مفصلتر پيرامون رابطه ی ايدئولوژی اسلام گرايان انقلابی در پيش از انقلاب با سياست تواب سازی در دهه ی شصت به مقاله ی من تحت عنوان “نقش انديشه های اسلام انقلابی در پيدايش سياست “تواب سازی” (بحثی در باب نگاه اسلامگرايان به فرهنگ)” در آخرين شماره ی مجله ی باران (پاييز ۸۸) که در دست انتشار است مراجعه کنيد.
[۲] البته ميان گفتمان سياسی و رسمی در يک نظام و بافت و ساختار درونی آن رابطه ای يک سويه و علت و معلولی برقرار نيست. بدين معنا که کاهش يافتن گفتمان ايدئولوژيک در بيانات رسمی حکومت در اين دوران را نميتوان قطعا به حساب کاهش نقش آن در ساختار درونی حاکميت گذاشت.